شنبه ۷ نوامبر ۲۰۰۹

عشق صدای فاصله ها است و عاشق همیشه تنها است


با این داستان  این وبلاگ برای همیشه بسته می شه می دونم کسی به خونه تنهایی هام سر نمی زنه من از این خانه می رم که دیگه کسی نشونه ای ازم پیدا نکنه .... 

این داستان رو به یاد محبوب خیالهایم نوشتم داستانی برای خداحافظی با امید زندگی ام .... خداحافظ رهگذر زندگی من همیشه خوشحال و شاد باش و بخند....

چقدر سخته دل کندن

چقدر سخته فراموشی


جدایی را نمی خواستم خدا کرد

نمی دونم کدوم نامرد دعا کرد


***********


یکی بود یکی نبود

یه دختری بود که در به در دنبال کسی می گشت که بهش قلبش رو هدیه بده  ، آخه این دختره قصه ما عاشق عاشق شدن بود ... عاشق محبت بود ، دوست داشت یک زندگی درست کنه که  توش از غم و غصه خبری نباشه تو اون زندگی فقط عشق ، از خودگذشتی ، محبت ، وفاداری باشه ..... سالیان سال گذشت دخترک همچنان با همان آروز شب رو روز می کرد روز رو شب و  نمی گذاشت هیچ نفرت ، کینه ، حسد یا طمع وارد قلبش بشه می خواست  قلبش همچنان با عشق بزنه .... هر سنگی که جلوی پاش می اومد می گفت خدا بزرگه و محکم پرتش  می کرد یه جای دیگه .... تنها پناهش خدا بود ....

تا یک روزی رهگذری از کنار دختره رد شد ... دختره اول فکر کرد که خوب یک رهگذر که اومده که رد بشه ... اما دیدش نه اون خودش خود خودش .... هم دم رویاهای دختره .... رهگذره رهگذر بود اومده بود که زود هم بگذره .... اما دختره همیشه به فکرش بود ....هر جا می رفت دل دختره هم باهاش می رفت ... رهگذره غصه می خورد دختره هم غصه می خورد .... رهگذره مریض می شد دختره هم مریض می شد ....

رهگذره یه جایی دید دختره امیدوار و خوشحال همه جا باهاش میاد .... داد زد آهای کجا می یای من یک رهگذرم  چرا می یای .... دخترک خوشحال رفت جلو گفت .... رهگذر تو همدم منی ..... تو آرزوی سالیان سال منی .... من یک عمر که منتظرتم .... می خوام باهات خونه با عشق بسازم ... تو شریک رویاهای منی ....رهگذر خندید و گفت من شریک کسی که دوستش ندارم نمی شم ... دختره ناامید نشد یک عمر بود که شب و روز منتظر عشقش بود .... شروع کرد به محبت کردن .... هر قدم که رهگذره بر می داشت دختره جلو تر می رفت که خاشاک رو از زیر پای عشقش کنار بزنه ..... تا اینکه رهگذر کنار یک نیمکت نشست و خیره شد به راه دور ... دخترک کمی اونور تر نشست خیره شد به چشم عشق رویاهاش....رهگذر به نظر ناراحت بودش انگار تو دلش یه غم بودش .. دخترک تحمل ناراحتی عشقش رو نداشت .... رفت جلو دست کشید رو صورت عشقش گفت ، محبوب من همه غمهات رو بذار رو دوش بگذار غصه هات رو من بخورم تو شاد باش آخه تو شریک رویاهامی ناراحت هیچی نباش من بهت گنجینه محبتم رو می دم   .....


 رهگذر حواسش یه جا دیگه بود .... دختر با خودش گفت یه جوری باید به رهگذره حالی کنه که عاشقش می خواد باهاش بازی کنه شادی کنه ... می خواد باهاش یه خونه بسازه پر از عشق  ... آهان باید یه چیزی بهش بده .... اما دختره چیزی نداشت که به عشقش بده که تا با هم شریک بشن شادی کنن..... یهو یادش اومد که دختره یک قلب داره یک قلبی که توش پر از عشقه پر از محبت گفت به کی این قلب رو بدم که لایق تر از عشقم باشه .... دست کرد تو سینه اش قلبش رو در آورد رو کرد به محبوبش ... گفت محبوب من ، عزیز من ، این قلب من می خوام بدمش به تو ... رهگذر برگشت بی تفاوت گفت که چی بشه .....

هیچی فقط محبوب من این قلب همه سرمایه من دار و ندار منه می خوام برا شریکم باشه .... روش رو کرد اونور و گفت برش دار از اینجا ببر چیزی که تو دنیا زیاده قلبه ... دختره تندی گفت اما این فرق داره ببینش همش عشق توش هیچی جز عشق پیدا نمی کنی بگیر تو دستت ببین چی محکم می زنه... رهگذر بی تفاوت قلب رو گرفت و گذاشت کنارش رو نیمکت ....

بعد بی حوصله گفت گرفتم برو دیگه تنهام بگذار... دخترک خوشحال و شاد بلند شد رفت دور تر نشست تا عشق رویاهاش محبت توی قلب رو ببینه برگرده و دخترک و نگاه کنه ...

شبها و روزها گذشت قلب کنار رهگذر بود اما هیچ وقت حتی نگاهی هم بهش نکرد ... هنوز چشمهای رهگذر دنبال یه چیزی می گشت ... قلب دخترک کم کم از قدرت تپش کم می شد ...  اما دخترک خیال ناامید شدن نداشت ... با خودش می گفت بعد از سالها فرشته  رویاهام رو پیدا شده حتما باید صبر کنم

یه روزی ازهمین روزها آسمون دلش گرفته بود ...می خواست بباره .... دخترک همچنان داشت تو خیالش با محبوبش حرف می زد و درد و دل می کرد تو رویاهاش واسه محبوبش غذا می پخت ، شمع کنار سفرشون می گذاشت ... یهو دید یک نفر از دور رسید رهگذر با دیدنش از جا پرید ... هر کدوم از دیدن یکی دیگه خوشحال شدن ... عزمشون و جزم کردن دست تو دست همدیگه راهی شدن ... دختره قصه ما عشقش و دید که داره با رقیبش نجوا می کرد ... هر دوشون اومدن از کنار دختره تند رد شدن ... دخترک همونجا نشست حرفی نزدچیزی نگفت بغض آسمون هم ترکید و شروع به بارش کرد دخترک اومد بلند شه به راهش ادامه بده اما دید دیگه قلبی نداره چه جوری شروع کنه؟!!  به نیمکت خالی رهگذر نگاهی کرد دید قلبش شکسته و ریخته زمین تندرفت که خورده های قلبش رو از رو زمین جمع کنه شاید بتونه با تنها سرمایه اش کاری کنه که یهو بادی اومد و همه خورده خورده قلب رو با خودش برد ...

دخترک قصه ما خیلی خسته بود دلش می خواست همونجا رو نیمکت بخوابه دیگه نه قلب داشت و نه رمقی  که دوباره شروع کنه ... سرش رو نیمکت گذاشت و دراز کشید جایی که یک روزی عشق رویاهاش اونجا می نشست تو ذهنش این مدت رو مرور می کرد ناخودآگاه لبخند تلخی به دیوانگی و خوش خیالی خودش زد.... آروم گفت اسم  این زندگی تو این زندگی جایی برای من نیست .. به آسمون ابری که داشت بارون می اومد نگاه کرد و به خدا گفت خدا جون داری برا تنهاییم گریه می کنی... تودیگه گریه نکن تو همدم تنهاییامی تو دیگه عصه نخور..می خوام بیام پیش خودت آخه دیگه قلب ندارم ... زندگی بدون قلب هم می دونی چقدر سخته ...می گذاری  بیام پیش خودت ؟!! تو همین لحظه دختر یکی رو دید که داره از راه دور دخترک رو به اسم  صدا می کنه صورت شخص برای دخترک تار بو آخه خیلی دور واستاده بود اماصدا خیلی آشنا می آومد. انگار سالهاست که اون صدا رو می شنوه ....

 دخترک خیلی خسته بود چشمهاش رو بست که کمی خستگی از چشمهاش بره دوباره به طرف صدا نگاه کنه می خواست بدونه کیه که داره اسمش رو صدا می کنه ... اماپلک هاش دیگه قدرت باز شدن نداشت دلش می خواست بخوابه دلش یک خواب عمیق می خواست احساس خستگی داشت....آروم این شعر رو زیر لب برای عشق خیالش زمزمه کرد  

شبیه باد پاییزی پس از تو قسمت بادم

خداحافظ ولی هرگز! نخواهی رفت از یادم

لبخندی بر لب زد انگار یاد خاطره ای افتاد بعد از اون  چشمهای دخترقصه ما با لبخند روی لبش برای همیشه بسته شد.


چند روز از مرگ دخترقصه ما گذشته بود برگ های پاییزی رو بدنش رو پوشونده بودن  یه دیوونه خسته و گرسنه که از اونجا داشت رد می شد می خواست بشینه و نونی رو که یه عابر جلو پاش انداخته بود برای شامش بخوره ...اومد رو نیمکت بشینه برگ ها رو کنار زد دید دخترک آروم خوابیده اولش فکر کرد که دختره هم مثل خودش یک دیوونه بی سر و پاست ( آخه آدمهای عاشق طلا این اسم رو دیوونه گذاشته بودن) با لحنی که همیشه بچه ها رو می ترسوند که دورش جمع نشن گفت:  آهای خانم پاشو اینجا که جای خواب نیست .... پاشو فردا زمستون می شه برو واسه خودت یه سرپناه پیدا کن اینجا بمونی میمیری ها .... آهای خانوم آهای خانوم ...اما دختره جوابی بهش نداد ... دیوونه به صورتش  زل زد و دید دختره قصه ما چند روزه که خوابیده .... شروع کرد به خندیدن پایین نیمکت نشست وگفت چی شده لابد تو هم از دست اون آدمهای عاشق طلا خسته شدی تو هم از صدای ماشین و دود خسته شدی اومدی اینجا که بخوابی اما دیگه خدا نذاشت بیای پایین ... خوش  به حالت که خدا دعات رو شنید من سالیان سال که منتظرم بخوابم اما هنوز در حسرت یک خواب عمیقم. 

بگو ببینم خانوم کوچولو چی شد که خوابیدی بچه ها کتکت زدن؟!!! به تو هم می گن دیوونه بی سرو پا ؟!!!.مردم از دستت فرار می کنن!!! تو هم دوستی نداری؟!! آهان نکنه قلب تو رو هم بردن و دیگه پس نیاوردن؟!!! دخترک هیچی نگفت ... دیوونه خنده تلخیکرد و با خودش گفت این طفلک خوابیده چه جوری می خواد بگه چی شده اما ناراحت نباش دنیا همینه دیگه واسه ما دیوونه ها جا نداره ... خوب می خواستی عاقل باشی مثل ادمهای عاشق طلا دنبال طلا  و دروغ بودی ... تند تند قلب می شکوندی .... اون موقع همه دوست داشتن یه عالمه هم دوست داشتی ... این عاقبت دیوونگی ... حالا که خوابیدی بخواب آروم دیگه نخواه به این دنیا سنگی برگردی ...

 خیره شد به صورت دخترک .... یه غمی اومده بود تو دل دیوونه ...صورت دختر از بارون خیس شده بود ... پلکهای بلندش ر به هم چسبیده بود رو موهاش هم یک عالمه گل و لای بارون چسبیده بود.

دیوونه شروع کرد به برداشتن شاخه های درخت ازلای موهای فرشته کوچولوش بعد از اون بلند شد و رو نیمکت نشست  سر دخترک رو روی پاهاش گذاشت شروع کرد به نوازش موهاش درست مثل یه بچه 3 ساله که  با  عروسکش  بازی می کنه .. دست کرد تو جیب کت پاره پاره اش از ته جیبش یک شونه کهنه کوچیک  درآودر  و باهاش موهای عروسکش رو آروم آروم شونه کرد وقتی داشت موهای دخترک رو شونه می کرد به عروسکش گفت: فرشته کوچولو اینجا بمونی فردا زمستون می شه یخ می زنی ... سگ ها می یان واق واق می کنن می ترسی ها ...  ای کاش می گفتی کجا می خوای بخوابی برات یه خونه می ساختم که برای همیشه اونجا بخوابی ... دیوونه دیدش برگی از روی دخترک زمین افتاد درست زیر نیمکت .... دیوونه خندیدش و گفت خانوم کوچولومی خوای اینجا خونت بشه؟!! اینجا رو دوست داری؟!!از اینجا خاطره داری ؟!!  ببینم کوچولو گنجت رو اینجا قایم کردی؟!! دیوونه با خنده و مهربونی گفت باشه فرشته کوچولو همینجا خونه ات رو درست می کنم .

دیوونه  نشست رو زمین شروع کرد با دستاش زیر پای نیمکت رو کندن ... زمین رو کند و کند تا یک چاله درست کرد... بعد دخترقصه ما رو آروم بلند کرد داخل چاله گذاشت ... از بالای چاله دوباره به صورت دخترک تو خونه ابدی اش نگاهی کرد ... با خودش گفت چقدر این صورت برام آشناست ....خندید و گفت خوب معلومه که آشناست آخه دیوونه ها همدیگه رو خوب می شناسن واسه همینه که آدمای عاشق طلا می گن "دیوونه اگه دیوونه ببینه خوشش می آید"...نشست و آروم چاله رو پر کرد از خاک  دیگه  صورت دخترک پر ازخاک بود با دستاش روی قبر دوست جدیدش رو صاف کرد ....

دیوونه آروم گفت فرشته کوچولو اینجا دیگه از زمستون سرد درامانی.. دیگه سگا اذیتت نمی کنن ... بچه ها بهت سنگ نمی زنن .. آدما ازت فرار نمی کنن... چون  حالا تو یک خونه داری پس تو خونه ات آروم بخواب ... دیوونه نشت کنار قبر دخترک خیره شد به خاک خیس  یک تیکه چوپ از رو زمین برداشت و روی قبر دخترک نوشت آهای مردم عاشق طلا اینجا یک فرشته خوابیده  آروم پا بذارین اگه فرشته ام اذیت بشه می یام شب تو خوابتون و می ترسونمتون .... 

بعد از اون هر روز دیوونه می اومد کنار قبر دخترک قصه ما ،شروع می کرد باهاش حرف زدن از اتفاقای دنیای آهنی با دوستش حرف می زد ... براش غذاهایی که از آشغالها جمع کرده بود رومی آورد ... مردم و از اون قسمت فراری می داد ... نمی گذاشت کسی نزدیک نیمکت بشه ...دیگه اون دیوونه بی سر و پا تنها نبود یک دوستی داشت که باهاش درد و دل کنه ... دعوا کنه .... آشتی کنه .... شادی کنه ... بازی کنه ...

چهارشنبه ۴ نوامبر ۲۰۰۹

تقدیم به کسی که دستهای گرمش دستهای سردم و رها کرد و رفت با دلدار دیگر عهد بست



نیمه شب آواره و بی حس و حال

در سرم سودای جامی بی زوال

پرسه ای آغاز کردیم در خیال

دل به یاد آورد ایام وصال

 از آشنایی یک دو سالی می گذشت

یک دو سال از عمر رفت و بر نگشت

دل به یاد آورد اول بار را

خاطرات اولین دیدار را

آن نظر بازی آن اسرار را

آن دو چشم مست آهو وار را

 همچو رازی مبهم و سر بسته بود

چون من از تکرار او هم خسته بود

آمد و هم آشیان شد با من او

همنشین و هم زبان شد با من او

خسته جان بودم که جان شد با من او

ناتوان بود و توان شد با من او

دامنش شد خواب گاه خستگی

این چنین آغاز شد دل بستگی

وای از آن شب زنده داری تا سحر

وای از آن عمری که با او شد به سر

مست او بودم از دنیا بی خبر

دم به دم این عشق میشد بیشتر 

آمد و در خلوتم دم ساز شد

گفتگو ها بین ما آغاز شد

گفتمش در عشق پا برجاست دل

گر گشایی چشم دل زیباست دل

گر تو زورقمان شوی دریاست دل

بی تو شام بی فرداست دل

دل ز عشق روی تو ویران شده

در پی عشق تو سرگردان شده

گفت در عشقت وفادارم بدان

من تو را بس دوست میدارم بدان

شوق وصلت را به سر دارم بدان

چون تویی مخمور خمارم بدان

با تو شادی میشود غم های من

با تو زیبا میشود فردای من

گفتمش عشقت به دل افزون شده

دل ز جادوی رخت افسون شده

جز تو هر یادی به دل مدفون شده

عالم از زیبایی ات مجنون شده

بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش

طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش

در سرم جز عشق او سودا نبود

بهر کس جز  او در این دل جا نبود

دیده جز بر روی او بینا نبود

همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود

خوبی او شهره ی آفاق بود

در نجابت در نکویی طاق بود

روزگار اما وفا با ما نداشت

طاقت خوشبختی ما را نداشت

پیش پای عشق ما سنگی گذاشت

بی گمان از مرگ ما پروا نداشت

آخر این قصه هجران بود و بس

حسرت و رنج فراوان بود و بس

یار ما را از جدایی غم نبود

در غمش مجنون و عاشق کم نبود

بر سر پیمان خود محکم نبود

سهم من از عشق جز ماتم نبود

با من دیوانه پیمان ساده بست

ساده هم آن عهد و پیمان را شکست

بی خبر پیمان یاری را گسست

این خبر ناگاه پشتم را شکست

آن کبوتر عاقبت از بند رست

رفت و با دلدار دیگر عهد بست

بخت بد وین وصل او قسمت نشد

این گدا مشمول آن رحمت نشد

آن طلا حاصل به این قیمت نشد

عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست

با چنین تقدیر بد تدبیر نیست

از غمش با دود و دم هم دم شدم

باده نوش غصه ی او من شدم

مست و مخمور و خراب از غم شدم

ذره ذره آب گشتم ، کم شدم

آخر آتش زد دل دیوانه را

سوخت بی پروا پر پروانه را

عشق من از من گذشتی خوش گذر

بعد از این حتی تو اسمم را نبر

خاطراتم را تو بیرون کن ز سر

دیشب از کف رفت فردا را نگر

آخر این یک بار از من بشنو پند

بر من و بر روزگارم دل مبند

عاشقی را دیر فهمیدی چه سود

عشق دیرین گسسته تارو پود 

گر چه آب رفته باز آید به رود

ماهی بیچاره اما مرده بود

بعد از این هم آشیانت هر کس است

باش با او، یاد تو،ما را بس است

یکشنبه ۱ نوامبر ۲۰۰۹

من ایستاده ام تا بسوزم تمام

یادمان باشد از امروز ، خطايي نکنيم

گر که در خويش شکستيم ، صدايي نکنيم

پر پروانه شکستن هنر انسان نيست
گر شکستيم ، زغفلت من و مايي نکنيم

يادمان باشد اگر شاخه گلي راچيديم
وقت پرپر شدنش ، ساز و نوايي نکنيم

يادمان باشد اگر حال خوشي دست بداد
جز براي فرج يار دعايي نکنيم
****************
 دیشب یک شعر از سعدی خوندم خیلی جالبه همه جا از عشق پروانه می گن .... همه جا می گن پروانه اینقدر عاشق شمعه که دورش می چرخه تا بمیره .... هیچکی به شمع توجه نمی کنه ..... اما انگار سعدی خوب به شمع توجه کرد شعر زیر مناقشه بین شمع و  پروانه پیرامون ادعای عشق است ....


شبی یاد دارم که چشمم نخفت
شنیدم که پروانه با شمع گفت
که من عاشقم گر بسوزم رواست
تو را گریه و سوز باری چراست؟
بگفت ای هوادار مسکین من
برفت انگبین یار شیرین من
چو شیرینی از من بدر می‌رود
چو فرهادم آتش به سر می‌رود
همی گفت و هر لحظه سیلاب درد
فرو می‌دویدش به رخسار زرد
که ای مدعی عشق کار تو نیست
که نه صبر داری نه یارای ایست
تو بریزی از پیش یک شعله خام
من استاده‌ام تا بسوزم تمام
تو را آتش عشق اگر پر بسوخت
مرا بین که از پای تا سر بسوخت
همه شب در این گفت و گو بود شمع
به دیدار او وقت اصحاب، جمع
نرفته ز شب همچنان بهره‌ای
که ناگه بکشتش پری چهره‌ای
همی گفت و می‌رفت دودش به سر
همین بود پایان عشق، ای پسر
ره این است اگر خواهی آموختن
به کشتن فرج یابی از سوختن
مکن گریه بر گور مقتول دوست
قل الحمدلله که مقبول اوست
اگر عاشقی سر مشوی از مرض
چو سعدی فرو شوی دست از غرض
فدائی ندارد ز مقصود چنگ
وگر بر سرش تیر بارند و سنگ
به دریا مرو گفتمت زینهار
وگر می‌روی تن به طوفان سپار

شنبه ۳۱ اکتبر ۲۰۰۹

محبوبم مرا از ورطه سقوط نجات داد


چندی پیش با کسی که عاشقانه دوستش داشتم و دارم صحبت می کردم .... حرفی به من زد که دگرگونم کرد گفت "شیوا در حال درجا زدنی ... گفت من "منظور محبوبم است" مثل مادری هستم که الان باید دستت رو نگیرم  تا خودت بلند بشی اگر الان دستت رو بگیرم دیگه همیشه باید دستت رو بگیرم" جالبه همیشه بین ما ادعای دوستی من بیشتر از او می شد ... اما محبوبم دوستی را در حقم تمام کرد .....  زیرا :
من همیشه فکر می کردم که انسان کامل بودن یعنی خود را فدا کردن برای دیگران برای همین همیشه برای خوشبختی دیگران تلاش می کردم ..... خوشبختی خانوداه ام ، دوستانم ، همکارانم و ... به خود می گفتم می خواهم کامل باشم می خواهم زندگی ام را فدای دیگران کنم که آنها خوشبخت باشند .... می خواهم موقع مرگ خداوند ازاعمال من راضی باشد و با آرامش خیال از دنیا بروم تنها کسی که در این دنیا هیچ تلاشی برای خوشبخت شدنش نمی کردم خود شیوا بود.
هیچگاه نعمتهایی را که خداوند به من بی منت ارزانی کرده بود را نمی دیدم .... خدا رو فقط در زبان شکر می کردم گویی شکر خدا وظیفه من است که باید مرتب انجام دهم .... اما باید اعتراف کنم الحمدالله من زبانی بود و از روی دانش کامل نبود زیرا متوجه نبودم که خداوند چه نعمت های گرانبهایی را به من داده است . نعمت هایی همچون : علی رغم مشکلات فراون هیچگاه بد برای کسی نخواستم ، عقده ای نشدم ، رشک به کسی نورزیدم هیچگاه راهی نرفتم که کسی ناراحت شود ... و کلی نعمتهای دیگر از جمله توانمندی در امور کاری و زندگی  شخصی به من ارزانی کرده است . و صد البته مهمترین و بزرگترین  این نعمت ها سلامتی روح و جسم من است ....
می خواهم مسیر زندگی ام رو عوض کنم ... اهداف اصلی (Goal) زندگی من هیچ تغییری نمی کند . همچنان به همه انسانها احترام می گذارم  و از آنان نیز توقع احترام دارم ( احترام متقابل) .... با توکل به خدا برای خوشبختی انسانها تلاش می کنم ... اما برای زندگی خودم هم تلاش می کنم .... دیگر خودم را ذوب در خواسته های دیگران نمی کنم ....در اولین قدم نیاز به خود باوری دارم باید تلاش کنم به صدای درون خویش گوش فرا دهم زیرا خداوند در وجود من است 
تولد در دست های خداوند است . خداوند جهان ما را سرشار از عشق آفریده است . من هر موقع به این موضوع فکر می کنم که او شخص مرا می شناسد احساس خوبی پیدا می کنم ، وقتی که می گوید : من تو را با نامت صدا کردم ، یعنی تو خود من هستی ( انسان خلیفه خدا بر روی زمین است ) بنابراین او همانند صخره ای در پشت من است .... او نیروی است که نگهدارنده من در زندگی است . نزدیکی او را به خود حس می کنم و همچنین آن منبع انرژی را که در من جریان دارد . او دستهای خود را در بالای من نگه می دارد ، به همین خاطر می توانم به خود بگویم که من دوست داشتنی هستم . 
خدای مهربانم در مسیر جدید زندگی لحظه ای مرا به حال خود رها نکن تا دچار غرور ، رشک ، کج روی و .... نشوم زیرا شیطان رجیم برای منحرف کردن انسان و سقوط او از ورطه انسانیت به نام تو قسم یاد کرده است و بر خلاف این مثل که ناامید شیطان است . شیطان هیچگاه از منحرف کردن انسان ناامید نمی شود و در انتظار لحظه ای می نشیند که تکبر و یا رشک و ... به سراغ انسان بیاید و پشت این صفات و عادی نشان دادن آنان ما را همراه خویش نماید تا  به ورطه سقوط نزدیک شویم. خداوندا از شر تمام بدی ها به دامن خودت پناه می برم.
و در آخر سخنی با محبوبم : 
محبوبم ، عزیزم ، معشوقم ، فرشته مهربان من، الحق که دوستی را در حق من تمام کردی و بهترین کمک را در زندگی ام به من کردی .... از صمیم قلب از تو سپاسگذارم.... تو با تلنگرت به من باعث شدی که به خود بیایم از خواب غفلت بیدار شوم ... تو نعمتی بودی از طرف خداوند برای من ... خداوند را هم شاکرم که دوست و همدمی چون تو به من ارزانی کرده... در حال حاضر و در شب تولدت که خداوند فرشته ای همچون تو را به زمین دعوت کرد ، دوست تو برای خوشبخت شدنت لحظه شماری می کند و آرزوی اول و آخرش خوشبختی بهترین  و ارزشمند ترین دوستش است . 

عزیزترین عزیز زندگیم ای تمام هستی ووجودم،با تمام عشقم به تو که معنای زندگیم هستی بهار زندگیت را تبریک می گویم. یکتای من بیست و هشتمین بهار زندگیت مبارک .
 همیشه دوستت داشتم و دارم عزیز تر از جانم.

چهارشنبه ۲۸ اکتبر ۲۰۰۹

من با جهان، شادمانه وداع می‌کنم، با من عزادارانه وداع مکن!

چهلمین نامه زنده یاد نادر ابراهیمی به همسرش که حکم وصیت نامه او را نیز دارد . بسیاردلنشین و زیبا است .  چقدر سطح تفکرات این نویسنده ، نگاهش به زندگی ، به همسر به خانواده زیبا و دلنشین است ..... نزدیک به 10 بار چهلمین نامه را خواندم .کاش همه ی  آدم ها موقع مرگ این چنین رضایتی از زندگیشون داشتند .   کاش همه ی زندگی های مشترک مثله زندگی این دو نفر بود. کاش همه زن ها و مردها به زندگی از نگاه این انسان نگاه می کردند . کاش مادیات اینقدر در زندگی پررنگ نمی شد که جایی برای عشق نباشد .... کاش شعر زیر هیچ وقت سروده نمی شد:

هر که خوبی کرد زجرش میدهند .....هر که زشتی کرد اجرش میدهند ....باستان کاران تبانی کرده اند.... عشق را هم باستانی کرده اند .....هرچه انسانها طلایی تر شدند .....عشق ها هم مومیایی تر شدند.... اندک اندک عشق بازان کم شدند.... نسلی از بیگانگان آدم شدند

یاد این نویسنده که جزو عشق بازان بود گرامی !




بانوی من!

یک روز عاقبت قبلت را خواهم شکست – یک روز عاقبت.

نه با سفری یک روزه

                    نه با سفری بلند

                                         بل با آخرین سفر

یک روز عاقبت قلبت را خواهم شکست – یک روز عاقبت.

نه با کلامی کم‌توشه از مهربانی

نه با سخنی سخت‌ توبیخ‌کننده

                                        بل با آخرین کلام.

یک روز عاقبت قلبت را خواهم شکست – یک روز عاقبت.

تو باید بدانی عزیز من

                   باید بدانی که دیر یا زود – اما، دیگر نه چندان دیر- قلبت را خواهم شکست؛ و کاری جز این هم نمی‌توان کرد. اما اینک، علیرغم این شکستن محتوم ِ قریب الوقوع – که می‌دانم همچون درهم شکستن ِ چلچراغی بسیار ظریف و عظیم، فرو ریخته از سقفی بسیار رفیع خواهد بود – آنچه از تو می‌خواهم – و بسیاری از یاران، از یارانشان خواسته‌اند – این است که دل بر مُرده‌ام نسوزانی، اشک بر گورم نریزی، و خود را یکسره به اندوهی گران و ویرانگر وانسپاری...

این است تمام آنچه که آمرانه، همسرانه، رفیقانه و ملتمسانه از تو می‌خواهم؛ تو که در سفری چنین پر مخاطره خالق جمیع خاطره‌هایم بوده‌ای.

می‌دانی که من و تو همانقدر که با این خواهش بزرگ آشنا هستیم، پاسخ‌هایی را که به این خواسته داده می‌شود نیز می‌شناسیم.

و من علیرغم منطقی بودن همه‌ی پاسخ‌ها، علیرغم جمیع مشاهدات و تجربه‌ها، بر سر این خواسته همچنان پای می‌فشارم، و می‌خواهم به من اطمینان بدهی که در یک لحظه‌ی عظیم و بانیامدنی، فراسوی همه‌ی منطق‌های مستعمل قرار خواهی گرفت – با تجربه‌یی نو؛ و تابع پرشور چیزی خواهی شد که حتی می‌تواند قوی‌ترین منطق‌ها را به آسانی خُرد کند و درهم بکوبد.

عزیز من!

بگذار آسوده‌خاطر و بی‌دغدغه بمیرم. بگذار تجسمی از آن روز داشته باشم که دلم را به تابستان بیاورد. بگذار شادمانه بمیرم. و شادمانه مُردن ممکن نیست مگر آنکه یقین بدانم تو می‌دانی که بر این مُرده حتی قطره‌یی نباید گریست. در این یادداشت‌هایی که برایت گذاشته‌ام و می‌توانی آن‌ها را چیزی همچون یک وصیت‌نامه‌ی بازیگوشانه تلقی کنی، به کرات گفته‌ام که از نظر شخصی و فردی، هر روز که بروم،‌ بی‌آرزو رفته‌ام؛ چرا که سال‌هاست به همه‌ی خرده‌آرزوهای شخصی و فردی‌ام دست یافته‌ام. مطلقاً بی‌توقع‌ام، ابداً تشنه نیستم، و چشم‌هایم به دنبال هیچ‌، هیچ، هیچ‌چیز نیست؛ اما از نظر سیاسی، اجتماعی و ملی، طبیعی‌ست که در آرزوی ژرف روزگار بسیار بهتری برای ملتم و ملت‌های سراسر جهان باشم، و این نیز آرزو یا آرمانی نیست که در جایی به انتهایی برسد. یک ملت همیشه می‌تواند خوشبخت‌تر از آنچه هست باشد؛ اما برای فرد، خوشبختی، حد و حسابی دارد، بدیهی است که دلیل مسأله این است که انسان، در تفردش، در واحد محدود و کوچکی از زمان زیست می‌کند و آرزوهای فردی‌اش در محدوده‌ی همین زمان شکل می‌گیرد، حال آنکه ملت‌ها در بی‌نهای زمان جاری هستند، و جهان نوشونده هر دم می‌تواند خالق آرزوها و آرمان‌های نو باشد.

محبوب من!

چگونه از تو بخواهم که برایم گریه نکنی؟ چگونه از تو بخواهم؟

می‌دانم که به هرحال، یک روز، قلبت را خواهم شکست- یک روز، به هرحال.

اما چگونه به تو بگویم که به حال بسیاری از ظاهر زندگان می‌توانی زار زار گریه کنی، اما نه به حال ِ مرده‌یی چون من، به حال ِ ماندگان، نه به حال رفته‌یی چون من.

مگر انسان از یک مهمانی ِ دو روزه چه می‌خواهد؟

مگر انسان در عبور از کنار کوهستان‌های جنگلی رفیع، و دشت‌های سبز ِ وسیع، چه توقعی دارد؟

مگر انسان از یک بهار، یک تابستان، یک پاییز و یک زمستان چیزی بیشتر از چارفصل‌ ِ دلنشین ِ پُر خاطره‌ی خوش‌خاطره آرزو دارد؟

مگر انسان از قدم‌زدنی کوتاه در زیر آسمانی اردیبهشتی، چه انتظاری دارد؟ بانوی بالا منزلت من!

در این دادگاه به صراحت گواهی بده تا مطمئن شوم که می‌دانی گرسنه از سر این سفره برنخاسته‌ام و آرزو بر دل بار نبسته‌ام...

مگر من سرزمینی را که عاشق ِ عاشق ِ عاشقش بودم، وجب به وجب نگشتم و با مردمی که دیوانه‌وش دوستشان می‌داشتم، ساعت‌ها به گپ زدن ننشستم؟

مگر در این روستا از رودخانه ماهی نگرفتم؟

و در آن، زیر سایه‌ی یک درخت پیر ننشستم و از قمقمه‌ام آب خنک ننوشیدم؟

مگر بر فراز بلند‌ترین قله‌‌های میهنم، با تنی کوفته از خستگی و دلی سرشار از نشاط نایستادم، نخندیدم، و فریاد ِ شادی برنکشیدم؟

( عزیز من! به عکس‌ها نگاه کن! این عکس، مرا بر قله‌ی دماوند نشان می‌دهد. مربوط به دومین صعود است. چه تفاخری! یادت هست که در پنجاه سالگی برای سومین بار به قله‌ی دماند دست یافتم – بعد از آن حمله‌ی قلبی «بسیار خطرناک»، و بعد از آنکه پزشکانِ خوب، خیلی محکم و جدی گفتند: «پس از این، هیچ صعودی ممکن نیست»؟ در همان روزگار نوشته‌ام: دیگر هیچ آرزویی ندارم. در شصت‌سالگی، اگر بتوانم باز هم چند قله را در منطقه‌ی آذربایجان صعود کنم، البته خیلی خوب است؛ و اگر نشد و نبودیم هم مسأله‌یی نیست. در جوانی این کار را کرده‌ییم....)

مگر روزهای پیاپی، در کلبه‌های کویری، گیوه از پای در نیاوردم و بر سر سفره‌ی سرشار از سخاوت کویریان ننشستم؟ مگر شب‌های بسیار، تا سحر، کنار دریای مازندران، زیر سیلاب خوش‌صدای باران، زانوانم را بغل نکردم و به حباب‌های فسفری نگاه نکردم و لبریز از حسی غریب نگشتم؟

مگر هرگاه که می‌خواستم، تن به دریای شمال نسپردم و ساعت‌ها در آن غوطه نخوردم؟

مگر بر آب‌های سنگین و رنگارنگ دریاچه‌ی ارومیه قایق نراندم و در جزایر متروکش به دنبال صید تصویری جانوران، در یک قدمی لَمِشگاه آن‌ها، در گوشه‌یی خِف نکردم؟

مگر جنگل‌های شمال را، روزها و روزها، با کوله‌باری سبک نپیمودم و به صدای جادویی جنگل‌های سرزمینم گوش نسپردم؟

مگر سراسر خطه‌ی شمال را پای پیاده نگشتم و با آوازهای دوردست گیلکی، روح را تغذیه نکردم؟

مگر تمامی ِ ساحل مقدس جنوب سرزمینم را، در کنار یک دوست، ماجراجویانه و دیوانه‌وار طی نکردم؟

مگر در سنگرهای خوب‌ترین فرزندان وطنم چای نخوردم و عظمت بی‌کرانه‌ی ارواح عطرآگین آن دلاوران را احساس نکردم؟

مگر گل‌های وحشی ایران را به تصویر نکشیدم؟ از صد‌ها پروانه عکس نگرفتم؟

و به دنبال بهترین زاویه برای ضبط تصویری از یک امام‌زاده‌ی پرت‌افتاده نگشتم؟

مگر در پناه تو، سالیان ِ سال، قلم در خون ایمان خویش فرو نبردم و هزاران برگ کاغذ را آنگونه که خود می‌خواستم و باور داشتم، سیاه نکردم؟

من در این پنجاه سال، به همت تو، بیش از هزار سال زندگی کرده‌ام...

آیا باز هم حق است که کسی بر مُرده‌ام بگرید؟

و تو... به خصوص تو، که این‌همه امکانات را به من بخشیدی

حق است که با یاد من، اشک به چشمان خویش بیاوری؟

انصاف باید داشت.

انصاف باید داشت.

من، به مراتب بیش از شایستگی‌ام، شیره‌ی زندگی را مکیده‌ام، و اینک، هرچه فکر می‌کنم می‌بینم که جز شادی و آسودگی خاطرات، چیزی نمانده است که بخواهم و این نامه‌، صرفاً به همین دلیل نوشته شده است.

بگذار یک لحظه‌ پیرانه سخن بگویم: بچه‌هایمان خیلی خوب هستند؛ به خصوص که در حد ممکن آزادانه رشد کرده‌اند – و درست. من هرگز آرزویی جز این نداشته‌ام که آن‌ها با هنر آشنا باشند؛ یعنی با عصاره‌ی اندوه و عصاره‌ی شادی. غم، با چگالی بسیار بالا، شادی با غلظتی غریب: هنر هین است: موسیقی، نقاشی، ادبیات... و بچه‌های ما، در سایه‌ی تو، با همه‌ی اینها آنقدر که باید آشنا شده‌اند.

کسی که سهراب را دوست داشته باشد، شاملو را احساس کند، فروغ را بستاید، و هر شعر خوب را آیه‌یی زمینی بپندارد، چنین کسی، به درستی زندگی خواهد کرد...

کسی که به کیارستمی شگفت‌زده نگاه کند، به زرین کلک با نهایت احترام، به صادقی با محبت، و آثار مخلباف را دوست داشته باشد، چنین کسی به درستی زندگی خواهد کرد...

کسی که در برابر باخ، بتهوون و موتزارت، فروتنانه سکوت اختیار کند، به تار ِ جلیل شهناز، عود نریمان، آواز شجریان و ترانه‌ی «اندک اندک» شهرام ناظری عاشقانه گوش بسپارد، چنین کسی به درستی زندگی خواهد کرد...

کسی که مولوی را قدری بشناسد، حافظ را قدری بخواند، خیام را گهگاه زیر لب زمزمه کند و تک بیت‌های صائب را دوست بدارد، چنین کسی به درستی زندگی خواهد کرد...

کسی که زیبایی نستعلیق و شکسته، اندوه مناجاب سحری در ماه رمضان، عظمت ِ خوف‌انگیز کاشیکاری اصفهان و اوج زیبایی طبیعت را در رودبارَک احساس کرده باشد، چنین کسی به درستی زندگی خواهد کرد...

شاید سخت شاید دردمندانه، شاید در فشار؛ اما بدون شک به درستی زندگی خواهد کرد...

عزیز من!

می‌بینی که از بابت بچه‌ها هم تقریباً هیچ نگرانی و رؤیای خاص ندارم.

رایکا، این گل کوچک، حتی اگر یتیم بشود، یتیم خوبی خواهد شد.

پس، باز می‌گردیم به تنها خواهش، آن خواهش بزرگ: با جهان، شادمانه وداع می‌کنم، با من عزادارانه وداع مکن!

و هرگز نیم‌نگاهی هم به جانب آن‌ها که بر مزار من زار می‌زنند و شیون می‌کنند، نینداز.

آن‌ها مرا نمی‌شناسند و هرگز نمی‌شناخته‌اند.

در حقیقت، جز تو هیچ‌کس مرا چنان که باید نشناخته است و نخواهد شناخت:

سراپا عیب بودنم را

کم و کوچک بودنم را

و همچون شبنمی از خوبی بر بوته‌ی بزرگ ِ گزنه بودنم را.

انصاف باید داشت عزیز من، انصاف باید داشت.

در زمانه‌ی ما و در شرایط ما، از این بهتر زیستن برای کسی چون من، ممکن نبوده است. برای آنکه همیشه بر سر اندیشه‌یی پای می‌فشرد، البته در طول عمر دردهایی هست، و غم‌هایی و اشک‌هایی و بیکار ماندن‌هایی و زخم خوردن‌هایی و گریه‌هایی از اعماق، و نگو که چگونه می‌توانم اینگونه زیستن را خوب و شاید خوب‌ترین نوع زیستن بنامم.

تو خوب می‌دانی... سنگین‌ترین دردها، چون از صافی زمان بگذرند، به چیزی توصیف‌ناپذیر اما مطبوع تبدیل می‌شوند، و جملگی تلخی‌ها به چیزی که طعمی بسیار خاص اما به هر حال شیرین دارند...

بسیار خوب! همه‌ی اینها را گفتم، بانوی بالا منزلت من، فقط به خاطر آنکه از رفتنم متأسف نباشی، و گمان نبری که چیزی را فراموش کرده‌ام با خود ببرم و حسرتی بر دلم مانده است و خواسته‌یی داشته‌ام که برآورده نشده. نه... به خدا نه...

آنقدره آسوده خاطرم که باور نمی‌کنی، و راضی، و سبک‌بار و بیخیال... قسم می‌خورم؛ به هر آنچه مقدس است نزد من، و نزد من و تو، به خاک وطن قسم – آیا کافی است؟ - که اگر فرصتی باشد، در آستانه‌ی آخرین سفر، چنان خواهم خندید که پژواک آن شیشه‌های بسیار ضخیم و تیره‌ی دلمردگی و ناامیدی را یکباره فرو بریزد...

ای‌کاش به آنجا رسیده باشم که رهگذران، بر سنگ گوره، شاخه گلی بگذارند و از کنارم همچنان که زیر لب به شادی آواز می‌خوانند بگذرد؛ و این نیز آرزویی شخصی نیست. این «ای کاش» را برای همه‌ی مسافران این سفر‌ ِ محترم می‌‌خواهم...

حالیا! بانوی من!

به آغاز سخن باز می‌گردم: یک روز عاقبت قلبت را خواهم شکست – یک روز عاقبت. با آخرین کلام. با آخرین سفر. اما آمرانه ملتمسانه از تو می‌خواهم که در آن روز، همه‌ی آنچه را که در این عریضه به حضورت معروض داشته‌ام به خاطر بیاوری – کلمه به کلمه، جمله به جمله- و نه به ظاهر بَل در باطن نیز بر افسردگی خویش صادقانه غلبه کنی.

به یاد داشته باش که از تو بغض کردن و خود خوردن و غم فرو دادن و در خلوت گریستن و در جمع لبخند زدن نمی‌خواهم. این سفر را باور داشتن و برای راهی شاد و راضی ِ این سفر، دستی به شادمانه تکان دادن می‌خواهم.

بگو: آیا این درست است که ما به خاطر کسی شیون کنیم، بر سر بکوبیم، جامه‌ی عزا بپوشیم، ماتم بگیریم و به ختم بنشینیم که از ما جز خنده بر رفته‌ی خویش را توقع نداشته است؟

اینک احساس و اقرار می‌کنم که آرزویی مانده است – آرزویی برآورده نشده؛ و آن این است که تو را از پی مرگم اشک‌ریزان و نالان و فریاد زنان و نفرین‌کنان نبینم، همچنان که فرزندانم را، دوستانم را، یاران و هم‌اندیشانم را ....

عشق خود آموزگار است

دیشب کتاب چهل نامه کوتاه به همسرم نوشته زنده یاد نادر ابراهیمی را می خواندم .... به جرات می گم از هر لغت این کتاب لذت بردم ... وقتی صبح به سر کار اومدم اولین کاری که کردم تحقیق در مورد دیگر نوشته های این نویسنده بود که به نقدی زیبا در مورد چهل نامه کوتاه به همسرم برخوردم به شرح زیر :

(چهل نامه کوته به همسرم" مجموعه چهل نامه ی ابراهیمی به همسرش بانو فرزانه منصوری است. چهل نامه که در خود گلایه‌ها، قهر ها و آشتی ها و دل نگرانی های یک همسر را با پاسخ گویی های شاعرانه ی نویسنده ای عاشق دارد. چهل نامه که هر کدام دری به وادی وجود یک بانوی ایرانی می‌گشاید پر از حوصله و صبوری و دقت و دلسوزی و واهمه و وسواس و گاه " انتخاب گریستن " ؛ گریستن و گریستن به خاطر درد هایی که نمی‌شناسی شان و درمان های دروغین، به خاطر رنج های عظیم ...

چهل نامه ی کوتاه به همسرم، زبانی فاخر و آرکئیک دارد و نثری روان و تا حدی شعر گونه؛ کلمات و هدف های نویسنده در این مجموعه گاه رقصی زیبا از تصاویر را در مقابل دیدگان خواننده می‌آورد و گاه اشک را مهمان دیده می‌کند و احساس را به مهمانی دل می‌برد.

‌چهل نامه كوتاه به همسرم واگويه هاي ابراهيمي است با   همسرش . چهل واگويه كه گاه در 4-5 سطر تمام مي شوند و گاه 4-5 صفحه هم كم مي آيد!

 ابراهيمي صادقانه و پر شور از عشقش سخن مي گويد و گاه صراحتش با روحيه محافظه كار ايراني - كه بيان عشق را مايه شرمساري مي داند!!- تقابل مي يابد.


شكي نيست كه ابراهيمي عشق را در وجود همسرش به نظاره نشسته است و مي نويسد.اين عشق در لا به لاي واژگان تمامي آثار ابراهيمي فرياد مي زند

بي تجربه از عشق نمي توان سخن گفت آن هم با دقت نظري كه ابراهيمي دارد .

هيچ كتابي توان آموختن عشق را ندارد چنان كه هيچ معلمي !

كه به قول نزار قباني : عشق خود آموزگار است)


دو نامه از این کتاب خیلی به دلم نشست ... یکی نامه وداع با همسر که نامه چهلم می باشد و دیگری نامه ای در مورد بحث و جدل دو همسر با یکدیگر نامه دوم را در این خانه گذاشتم  ای کاش  این کتاب در هر خانه ایرانی باشد و هر زوج ایرانی اگر  ناراحتی و اندوهی از شریک و همسفر زندگی شان دارند با خواندن این نامه دلخوریهایشان را کنار  بگذارند  و لحظات خوب زندگیشان  را با حرف و حدیث های بی مورد تلخ نکنند  و تا آخر عمر  از کنار هم بودن لذت ببرند.. ان شاء ا....

متن نامه به طورکامل به شرح زیر است . خداوند روح نویسنده نامه را شاد نماید که با کتابهایش یادش همیشه زنده است.

"هم سفرم  .
در اين راه طولاني - که ما بي خبريم  و چون باد مي گذرد  بگذار خرده اختلاف هايمان با هم باقي بماند خواهش مي کنم ! مخواه که يکي شويم ،  مطلقا يکي مخواه که هر چه تو دوست داري ، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نيز باشد  مخواه که هر دو يک آواز را بپسنديم يک ساز را،  يک کتاب را، يک طعم را، يک رنگ را و يک شيوه نگاه کردن را مخواه که انتخابمان يکي باشد، سليقه مان يکي و روياهامان يکي . هم سفر بودن و هم هدف بودن ، ابدا به معني شبيه بودن و شبيه شدن نيست و شبيه شدن دال بر کمال نيست بلکه دليل توقف است. 
عزيز من 
دو نفر که عاشق اند و عشق آنها را به وحدتي عاطفي رسانده است؛ واجب نيست که هر دو صداي کبک، درخت نارون ،  حجاب برفي قله ي علم کوه ، رنگ سرخ و بشقاب سفالي را دوست داشته باشند اگر چنين حالتي پيش بيايد، بايد گفت که يا عاشق زائد است يا معشوق و يکي کافيست .

 عشق، از خودخواهي ها و خود پرستي ها گذشتن است اما، اين سخن  به معناي تبديل شدن به ديگري  نيست من از عشق زميني حرف مي زنم که ارزش آن در "حضور" است نه در محو و نابود شدن يکي در ديگري

 عزيز من 
اگر زاويه ديدمان نسبت به چيزي يکي نيست ، بگذار يکي نباشد. بگذار درعين وحدت مستقل باشيم بخواه که در عين يکي بودن ، يکي نباشيم بخواه که همديگر را کامل کنيم نه ناپديد بگذار صبورانه و مهرمندانه درباب هر چيز که مورد اختلاف ماست بحث کنيم اما نخواهيم که بحث ما را به نقطه ي مطلقا واحدي برساند.  بحث، بايد ما را به ادراک متقابل برساند نه فناي متقابل اينجا سخن از رابطه ي عارف با خداي عارف در ميان نيست سخن از ذره ذره ي واقعيت ها و حقيقت هاي عيني و جاري زندگيست  بيا بحث کنيم بيا معلوماتمان را تاخت بزنيم . بيا کلنجار برويم اما سرانجام نخواهيم که غلبه کنيم بيا حتي اختلافهاي اساسي و اصولي زندگي مان را در بسياري زمينه ها  تا آنجا که حس مي کنيم . دوگانگي، شور و حال و زندگي مي بخشد نه پژمردگي و افسردگي و مرگ . حفظ کنيم من و تو حق داريم در برابر هم قد علم کنيم و حق داريم بسياري ازنظرات وعقايد هم را نپذيريم بي آنکه قصد تحقير هم را داشته باشيم .

عزيز من ! بيا متفاوت باشيم"


جمعه ۲۳ اکتبر ۲۰۰۹

فدای سرت اگه دلم رو شکستی

آروم و بی صدا دراز کشیده بودم دیگه دارم به تنهایی داخل حصار عادت می کنم اهریمن و نیمه تاریک وجود کنار شمع عمرم نشستن باهم دارن حرف می زنن و مرتب به من نگاه می کنن می دونن منتظرن که سریع تر اون شمع خاموش بشه و جشن بگیرن.... اصلا باهاشون حرف نمی زنم اجازه نمی دم باهام حرف بزنن .... چقدر دلم می خواست الان خدا بیاد پیشم ... کمی باهاش حرف بزنم چند روزی بهم سر نزده .... از بیرون حصار سرو صدا می یاد نیمه تاریک وجود و اهریمن مضطرب شدن و با داد وفریاد از حصار رفتن بیرون ... خدا رو شکر یک لحظه رفتن ... پیرمرد در رو با احترام باز کرد ... خدا بود اومده بود .... قربونش برم هر وقت صداش می کنم می یاد .... چقدر مهربونه .... تا دیدمش دویدم طرفش خودم انداختم تو بغلش نور بود نور مطلق .... وقتی در آغوشش بودم احساس می کردم همه وجودم از نورش لبریز شده
خدا جونم چرا این چند روز نمی اومدی بهم سر بزنی ...
می اومدم بنده من اما تو متوجه نمی شدی تمام فکرت جای دیگه بود چند بار هم صدات می کردم وقتی می دیدم صدام رو نمی شنوی می رفتم
خدا جونم خیلی دلم گرفته .... خیلی زیاد .... چه کار کنم ؟!! کمکم کن ... جز تو دیگه کسی رو ندارم ، محبوبم داره می ره ... می گه قلبم تو رو نمی خواد ... می گه از اولم قلبم تو رو نمی خواست .... می گه تو معیارهای من رو نداری ... می گه بین مرگ و تو اگر قرار باشه یکی رو انتخاب کنم مرگ رو انتخاب می کنم .. می گه ... خدا دستش رو به علامت سکوت بر روی لبهام می گذاره و شروع می کنه به پاک کردن اشکهام
آروم باش بنده من همه اینها رو من می دونم ... همه رو من شنیدم ، آروم باش بنده من
خدا جونم من که یک عمر تنها بودم می گذاشتی همینجوری تنها باشم تا بمیرم ... چرا گذاشتی یک طرفه یک نفر رو دوست داشته باشم که امروز این حرفها رو بشنوم ... گله ای ازش ندارم هرچی باشه دوستش دارم .... اما دارم منفجر می شم ... خدا جونم چه کار کنم تو به من بگو چه کار کنم ؟!! اون می گه حاضره بمیره اما با من نباشه ... یعنی من اینقدر بی ارزشم ؟!! که بین من و مرگ حاضره مرگ رو انتخاب کنه .... می گه تنها نقطه اشتراک منو تو یک کیف .. لعنت به این مادیات که ارزش آدمها رو تعیین می کنه ...
خدا آروم بهم می گه براش آرزوی خوشبختی کن و و بگذار بره .....
خنده تلخی کردم و گفتم مگه کار دیگه ای هم می تونم بکنم .... خدا جون می شه ازت یک خواهش کنم منو از این دنیا ببر پیش خودت .... چرا اونشب که مردم منو برگردوندی می گذاشتی راحت شم ... به جون خودت از این دنیا خسته شدم ... تحمل ندارم ...دیگه دلم نمی خواد یک روز دیگه تو این دنیا باشم .... برای کی باشم ؟!! برای چی باشم ؟!! همه خواسته ها و امید من تو یک کلمه خلاصه شده بود نه یه کم بیشتر و نه یک کم کمتر.... اما تمام این سالها ازش محروم بودم ... دیگه نمی تونم ادامه بدم ... دیگه نمی تونم دیگه توانایی ندارم ... دیگه امیدی هم ندارم ... چه جوری روزها رو شب کنم ... همه عجیب شدن ... محبوبم که قلبم رو بهش داده بودم می ترسه بعد از اینک بره من بخوام بلایی سرش بیارم ... می خواد اول مطمئن شه که من ضربه ای به زندگیش نمی زنم بعد با خیال راحت بره .... خدا جون من!!! ... منی که تا حالا کسی رو حتی نفرین نکردم ... منی که کینه کسی رو تا به حال به دل نگرفتم .... فکر می کنه من بلایی سرش می یارم .... خدا جونم ... خدا جونم می شنوی چقدر حقیر شدم ... می بینی چقدر تحقیرم کردن .... خدا جونم خدای من می بینی ... آخه من به کی بدی کرده بودم که مستحق این حرفها و اعمال هستم .... من که آروم داشتم زندگی ام رو می کردم چرا این بلاها سرم اومد ... چرا؟!! مگه بقیه که تو زندگی اش بودن چی داشتن که من نداشتم ... هیچ وقت بهم نگفته خدا جون ... هیچ وقت ....
بنده من اگه شمع عمرت قرار بر خاموش شدن بود تو رو بر نمی گردوندم اگر زمان مرگت رسیده بود دیگه برگشتی در کار نبود ... صبور باش بنده من .. صبور باش ....
خدایا دارم منفجر می شم چه جوری صبر کنم
به من توکل کن
دیگه قلب ندارم دیگه توان ندارم دیگه کسی رو جز تو ندارم خدایا تنهام نذار ...خدای مهربونم وجودت بهم آرامش می ده
حتی اگه همه رفتن تو پیشم بمون .... تو که مثل بقیه فکر نمی کنی ... پیشم بمون ... تو تنهام نذار .... تو بهم صبر دوریش رو بده ... باشه محبوبم من لایقت نبودم برو عزیزم برو خوشبخت شو ... نمی خواد مرگ رو انتخاب کنی من می رم عزیزم .... نگران نباش من تنها دعات می کنم برو ولی قول بده خوشبخت بشی ....
خدا جونم ببخشین کلی رو دامنت گریه کردم ... تو رو جون هر کی دوست داری هر روز بیا پیشم
باشه بنده من تو من رو صدا کن من از رگ گردن به تو نزدیک ترم ... تو بخواه من می یام .. الان هم آروم بخواب من پیشت هستم ...