جسمم تند تند داشت کار می کرد که تلفن زنگ زد خواهرم بود، گفت می خوام بیام دنبالت بریم بیرون ، حوصله نداشتم خیلی خسته بودم زود می خواستم برم خونه و از جسمم در بیام و برم تو حصار تنهائیم که دیگه الان تبدیل به یک چهاردیواری خیلی عظیم شده بود ....اما دلم نیومد دعوتش رو رد کنم .... گفتم باشه ... با عشقش اومده بود ... اومده بودن بهم بگن می خوان شریک زندگی هم بشن و می خوان برای همیشه کنار هم باشن ... خیلی خوشحال شدم آخه خواهرم شاد بود توی چشمای مهربونش عشق موج می زد .... توی چشم شریکش هم همینطور ..... بهم گفتن باید باهامون شام بیای بیرون اما نه حوصله داشتم و نه اشتها... اشکال نداشت باید می رفتم و وانمود می کردم از دعوتشون خیلی خوشحالم .... داخل رستوران دو تاشون کنار هم نشسته بودن ... به هم نگاه می کردن ... می خندیدن .... وسط جفتشون یک فرشته زیبا نشسته بود که اون هم می خندید و دستای دو تاشون رو روی دست هم دیگه نگه داشته بود .... تو صورتش غرور و پیروزی موج می زد آخه ماموریتش رو تونسته بود بعد ازکلی دوندگی انجام بده ....من خیره شده بودم به فرشته .... چه صحنه زیبایی بود یک لحظه دم گوش خواهرم چیزی می گفت و یک لحظه دم گوش شریک زندگیش بعد سه تایی با هم می خندن .... من هم از خوشحالیشون خوشحال بودم .... اما از دیشب که با محبوبم حرف زده بودم غم غریبی در وجودم بود داشتم با غذام که اشتهایی به خوردنش نداشتم بازی می کردم که نگاه سنگین فرشته رو نسبت به خودم احساس کردم ... سرم رو بالا کرد دیدم که دیگه از لبخند روی لبش خبری نیست یک نگاه به من و یک نگاه به صندلی خالی کنار من کرد.... من لبخند زدم و بهش گفتم ممنون که خوشبختی رو به این دو نفر هدیه دادی .... احساس کردم از درد قلبم اطلاع داره چون با یک حس همدردی گفت متاسفم ...... من گفتم چرا؟!! شما که فرشته من نیستی فرشته دو نفر دیگه هستی سریع خودم رو مشغول کردم به خوردن غذام که دیگه به چشماش نگاه نکنم ....
بعد از غذا رفتیم خونه خواهرم خوشحال وامیدوار بود....من هم از حال و احوالش خوشحال بودم .... رسیدم دم در حصارتنهایی ... نگهبان حصار با اخم گفت چرا دیر اومدی ....گفتم ببخشین دو تا عاشق منو شریک خوشحالیشون کرده بودن ....حوصله این حرفها رو نداشت ....بیشتراز ده سال بود که زندان بان حصارم بود.....گفت باشه برو تو می خوام در روببندم.... گفتم آقا بذار یک دقیقه برم با محبوبم حرف بزنم ....جوری که انگار داره به یک احمق نگاه می کنه نگاهم کرد و گفت خسته نشدی ....گفتم فقط می خوام حالش رو بپرسم زود میام .... گفت دیوانه اون برای تو نیست بذار زندگیش رو بکنه ... گفتم به خدا زود میام .....با بی میلی گفت برو و زود بیا .... با خوشحالی دویدم طرف تلفن وزنگ زدم ...همون حرفهای همیشگی داستان خواهرم رو گفتم... تنها گفت خوشبخت بشن .....اما انگار ناراحت بود.... آخه محبوبم هم عاشق بود ،شریک داشت .... دلم سوخت آخه چرا محبوبم شاد نیست .....دوباره حرفهای تکراری همیشگیم رو گفتم آخه می خواستم امیدوارش کنم.....گفتم عزیزم من با تمام وجود دوست دارم .... عصبانی شد ، گفت کی می خوای تمامش کنی .... ما به درد هم نمی خوریم ..... آره راست می گفت محبوبم قلبش پر از عشق به یک نفر دیگه بود .....بهش با گریه گفتم و هر لحظه آرزو می کنم که به جای عشق از دست رفته ات من رو دوست داشته باشی .....اما من که عشقش نبودم تنها دوستش بودم .... محبوبم من رو تنها به عنوان دوستش قبول داشت ..... لحنش رو دوستانه و آروم کرد گفت عزیزم تو معیارهای من رو نداری .... طفلکی راست می گفت این حرف رو همیشه به من می زد و من هم همیشه ازش گله می کردم که چرا قلبی که سرشار ازعشق به اون هست را هیچ وقت نمی بینه ... خیلی محترمانه گفت که تو شرط اصلی که خانواده باشه رو نداری .... شرط اصلی خانواده بود ....همون مقدار که عشق براش اهمیت داشت خانواده عشقش هم براش مهم بود .... طفل معصوم با کلی دلیل و منطق حرف می زد که من ناراحت نشم .... من هم آروم گریه می کردم ....می دونستم همه دوستان و اطرافیانش به دنبال شریک زندگی براش هستن....اما محبوبم ناخودآگاه احساس مسئولیت در قبال من می کرد اینم به خاطر قلب مهربونش بود ... آخه اون که گناهی نداشت که من عاشقش شده بودم .... خودم یک طرفه عاشقش شده بودم ... از اول آشنایی مون می گفت که تو تنها دوست من هستی و همیشه می گفت که دنبال عشق هست ..... صدام رو محکم کردم و گفتم که نباید ناراحتی وجدان داشته باشی ... باید همیشه شاد باشی ... از ته دلم آرزو داشتم که محبوبم همیشه شاد باشه .... یک دفعه صدای غرلند پیرمرد تو گوشم پر شد می گفت زود باش بیا خسته نشدی ... می خوام برم بخوابم ...
از محبوبم خداحافظی کردم و پشت نگهبان راه افتادم .... درد قلبم امونم رو بریده بود..... از جسمم دراومدم که برم داخل حصار ، دم در برگشتم به جسمم نگاه کردم مثل یک تکه مجسمه سنگی بود .... نشانه ای از هیچ احساسی درونش نبود نه غم ، نه شادی ، نه نفرت ، نه خشم ، نه هیجان ، نه عشق ، نه امید ، نه گذشت .....دلم براش خیلی سوخت ...نگهبان که دیگه خیلی حوصله اش سر رفته بود با دستش آروم هولم داد داخل و شروع کرد به بستن در سنگی و هی زیر لب غر می زد امان از دست این آدما با این کارای عجیب و غریبشون نمی دونم خدا چرا اینا رو اشرف مخلوقات کرده چی جز دردسر دارن .... من تنها از پشت در به جسم بی روحم نگاه می کردم ... داشت نور بیرون حصار هر لحظه کمتر می شد ... وقتی در بسته شد تاریکی مطلق حصار رو گرفت به دور و بر حصار نگاه کردم چقدر این حصار هر سال ضخیم تر می شه ... چقدر طولش زیاد شده .... نشستم در تاریکی به یک گوشه خیره شدم و گذشته ام رو مرور کردم .... اشک همچنان از چشمام سرازیر می شد .... خیلی خسته بودم .... یک دفعه سرم رو بالا گرفتم به خودم گفتم دیگه وقتش رسیده که خودت رو از همه چیز خلاص کنی تو داری برای محبوبت محدودیت و مسئولیت بیخود درست می کنی ... تو رنجش می دی ... داری جلوی خوشبختیش رو می گیری ندیدی وقتی معیارهاش رو یکبار پیدا کرده بود چقدر شاد بود .... چرا اینقدر آزارش می دی .... بلند شدم و دویدم به طرف در ... محکم به در کوبیدم ... گفتم آقا آقا یک لحظه تو روخدا ..... امشب دیگه آخرشه ..... هیچ صدایی از پشت در نمی اومد .... با التماس گفتم آقا خواهش می کنم این آخرین خواسته منه بعد ازاون برای همیشه اینجا می مونم .... التماس می کردم می گفتم دیگه ازت نمی خوام برم تو جسمم ... می زارم به زندگی نباتیش ادامه بده .... گریه می کردم... التماس می کردم ....
صدای کلید در باعث شد که لبخند پیروزی روی لبم بشینه .... تا در باز شد جسمم رو دیدم ... خدایا چرا اینقدر باهام غریبه شده.... من چه جوری داخل این جسم سنگی بودم..... پیرمرد گفت دیگه چه مرگته ... تند گفتم بیاباهم بریم پیش محبوبم ..... با عصبانیت گفت تو دست بردارنیستی .....گفتم باور کن می خوام برم ازش خداحافظی کنم و بهترین سرمایه های زندگیم رو بهش بدم .... آخه محبوبم چند وقت دیگه تولدش .... پیرمرد صداش رو ملایم تر ودوستانه ترکرد و آروم گفت تصمیمت رو گرفتی .... با هیجان گفتم بله مطمئن باشید آقا امشب که برم پیشش دیگه از حصار بیرون نمی آم ..... احساس کردم حرفم رو باور نمی کنه بدون درنگ گفتم به جون محبوبم که از همه کس در دنیا برام باارزش تره ... فکر کنم دلش برام سوخت چون با تردید گفت باشه ... خوشحال شدم .... اول رفتم طرف جسم بی روحم که بعد از این قراره بدون من زندگی کنه .... بهش گفتم عزیزم تو بی من خوشبخت تری ... الان دیگه منطق خالی می شی ..... اینجوری برات بهتره .... منو ببخش که تو این سالها اذیتت کردم .... جسمم هیچی نگفت بی تفاوت صورتش رو برگردون به ساعت نگاه کرد .... می دونستم منتظربود صبح بشه بره دنبال کارش .... کار کنه بعد بیاد خونه بخوابه ....و این روش رو فردا و فرداها ادامه بده تا زمانی که فرسوده از کار افتاد بشه و بعد ازاون هم مثل همه موجودات بمیره ....
با پیرمرد رفتیم خونه محبوبم جسمش آروم خوابیده بود و روحش کمی اونطرف تر نشسته بود و عمیقا داشت فکر می کرد.... به پیرمرد گفتم آقا یک کاری کنید که نفهمه من اومدم .... با طعنه و تمسخر گفت نترس داره به عشق از دست رفتش فکر می کنه .... بعد روش رو کرد اونطرف تر که مثلا من رو نبینه .....رفتم روبروی روحش نشستم شروع کردم به نوازش صورتش و باهاش دردو دل کردن .... می دونستم روحش برای من نیست برای همین حواسش هم به من نبود .... بهش آروم گفتم عشق من اومدم ازت خداحافظی کنم .... عزیزم منو ببخش که بدون توجه به اینکه تو عاشق من نبودی با خودخواهی ازت می خواستم برای من باشی و عاشقم باشی ... ازت ممنونم که اجازه دادی طمع واقعی دوست داشتن و عشق رو تجربه کنم .... من از امشب دیگه اذیتت نمی کنم ... برات چند تا هدیه آوردم که برای من خیلی ارزش داشتن امیدوارم قبولش کنی آخه اینا دیگه به درد من نمی خورن ... اما تو خیلی بهشون احتیاج داری ... عزیزم تو باید خوشبخت بشی لطفا قبول کن و شاد باش .... من سالها برای درست کردن اینها تلاش کردم الان می خوام بدمش به تو که محبوب من هستی .... خم شدم و لبهاش رو بوسیدم .... گفتم این اولین هدیه من چون این گرمای لبهای یک عاشق که عاری ازهوس هست این هدیه رو به این امید بهت می دم که بتونی با گرمی اون لبهای معشوقت رو ببوسی و شاد باشی .....بعد دستم رو داخل قفسه سینه ام کردم و قلبم رو درآوردم به محبوبم گفتم اجازه بده قلبت رو چند لحظه از سینه ات در بیارم تو یک دستم قلب خودم بود و در دست دیگم قلب محبوبم ... تا چشمم به قلب محبوبم افتاد یک دفعه با ناله فریاد زدم الهی بمیرم چه حفره های عمیقی تو قلبت کدوم بی رحمی این کار رو با قلبت کرده .... با صدای من پیرمرد که حواسش نبود برگشت و به قلبها نگاه کرد ... گفت چی کار می خوای کنی .... گفتم من تو حصار تاریک تو به این همه قلب نیازی ندارم می خوام حفره های قلب محبوبم رو پر کنم ... گریه امونم رو بریده بود چی به سر قلب محبوبم اومده بود .... چرا قلبش اینهمه ترک داشت .... چرا قسمتهایی از قلبش سیاه شده بود .....این دو حفره عمیق برای چی هست .... یادم اومد ... می خواستم کسی که این بلا رو سر محبوبم آورده نفرین کنم که گفتم نه ... مطمئن باش طبیعت از این ظلم نمی گذره واگذارش کردم به چرخش طبیعت .... با گریه دو تکه از قلبم رو کندم و داخل حفره ها رو پر کردم ... گفتم محبوبم این حفره ها رو پر کردم که عشق بتونه دوباره قلب تو رو تپنده کنه .... قسمتهای سیاه قلب محبوبم به خاطر کینه و حس انتقام به وجود اومده بود تکه های سیاه رو کندم و تکه هایی از قلب خودم رو جاش گذاشتم بهش گفتم اسم این تکه ها از خود گذشتگی این رو جای کینه می ذارم تا بتونی راحت تر دیگران روببخشی ... دستی که قلب خودم بود تقریبا خالی شده بود فقط یک تکه کوچک مونده بود که با اون هم روی ترک های قلب محبوبم رو پوشوندم بعد قلب رو آروم گذاشتم داخل سینه محبوبم .... هدیه بعدی من برای عشقم .... چشمهام بود ... بهش گفتم عزیزم هر وقت چشم عقلت روباز کردی چشم دلت رو هم باز کن ...بذار هر دو چشم برات انتخاب کنن و گمشده ات رو پیدا کنن .... این چشمها همیشه به دنبال عشق بوده .... الان تو حصار تاریک دیگه بهشون احتیاج ندارم ... آخه عزیزم اونجا خیلی تاریک و سرده ... من قراره اونجا بمونم تا مرگ سراغ جسمم بیاد و بعد می تونم از اون حصار آزاد شم.... سرم رو گذاشتم روسینه اش نمی خواستم از پیشش برم ....
پیرمرد گفت جا خشک کردی داره صبح می شه پاشو نمی بینی می خواد بلند شه بره داخل جسمش .... سرم رو از رو سینه اش بلند کردم و گفتم عشق من ، محبوب من ، قلب من ، چشم من ، گرمای وجود من .... با تمام وجودم دوست دارم ... خداحافظ ... برو خوشحال و شاد و خوشبخت باش تا من درد تنهایی حصار رو راحت تر تحمل کنم ... بعد سرم رو به طرف آسمون کردم و بلند فریاد زدم آهای فرشته وصال زودتر نیمه گمشده محبوبم رو پیشش بیار و اون رو از تنهایی دربیار ..... پیرمرد با عصبانیت دستم رو کشید و برد وقتی داشتم می رفتم دیگه نه قلب داشتم ، نه چشم ، نه اشک ، نه احساس...
رسیدیم دم در حصار پیرمرد گفت یادت نرفته که چه قولی دادی دیگه باور کن از دست کارات خسته شدم ... آروم گفتم ممنونم که گذاشتی برم پیشش دیگه ازت نمی خوام که بیام بیرون .. وقتی داشت در حصار رو برای همیشه می بست بهش گفتم الان جسمم کجاست ... گفت داره آماده می شه بره سر کار اونم از دست تو راحت شد .... و در برای همیشه بسته شد و تنهایی و تاریکی یار من شد تا زمان فرا رسیدن مرگ
سلام شیوا جان
پاسخ دادنحذفطرز نگارشت خام و معصوم بود و دوست داشتنی و نقطه ها بی جا بود. و بهتر بود پاراگراف های داستان رو جدا کنی و در مورد فونت نگارش هم بهتر بود بزرگتر انتخاب بشه
در مورد موضوع داستان باید بگم که شخصیت اصلی داستان پر از مظلومیت بود و خیلی سعی بر بی اختیار نشون دادنش داشتی داستانت پر بود از سیاهی و نا امیدی راستش از شخص اول داستانت خوشم نیومد خیلی الکی از خود گذشتگی می کرد به این فکر نمی کرد که اون یه انسان هست با تمام حواس پنج گانه...
با نوشتن میتونی افکارت رو تخلیه کنی
از لحاظ روانشناسی به نظرم شخص اول داستان باید یه کمی بیشتر خودش رو قبول کنه و هر کسی رو نباید آدم لایق محبوب بودن قرار بده.. راستش خوشم نیومد