۱۳۸۸ مهر ۱۱, شنبه

تاریکی در حصار

در حصار بسته است .... ساکت ساکت ..... هیچ صدایی نیست .هیچ نوری هم نیست تاریکی مطلق اگه هم باشه من نمی بینمش 

 نمی دونم چرا اینقدر می خواهم کسی به دنبالم بیاید ... کسی دلش برام تنگ بشه   کسی بیاد در حصار رو بازکنه  دستم رو بگیره از حصار ببره بیرون... اما کی یک روح بی قلب و افسرده رو می خواد .... از فکرهای خودم خنده ام می گیره

خدایا الان جسمم کجاست ؟!! حتما مشغول کاره ...نباید نگرانش باشم اون الان شده مثل کلی انسان دیگه که سالیان سال به این منوال زندگی می کنن ، داره زندگی می کنه حتما هم خوشبخته .... عشقم کجاست؟!!... نه نه حق نداری به اون فکر کنی ... اون باید بره دنبال خوشبختی خودش  فقط براش دعا کن که شاد باشه ....

همه جا تاریکه .... می خوام قلبم رو لمس کنم همیشه محکم می تپید با خوشحالیام ، ناراحتی هام و احساسام ... اما اونم که دیگه تو قفسه سینه ام نیست امیدوارم تو قلب محبوبم امیدوار بتپه ومحبوبم رو هر روز امیدوار تر کنه .....

از خودم می پرسم تا کی بمونم تو این حصار لعنتی ؟!! انگار دلم راه فرارمی خواد.. یا هنوز امید کاملا در من نمرده ... تو همین فکرها بودم که  صدایی از درونم می گه برای همیشه باید بمونی اینجا ....  می دونم نیمه تاریکم هست که همیشه نا امیدم می کرد .... الان هم مدتی که پیروز شده چون من زندانی اونم ... بهش می گم به چه جرمی این بلا رو سرم آوردی ؟!!  خونسرد بهم می گه من نیاوردم خودت سر خودت آوردی ... می خواستی مثل بقیه آدمها باشی ، روحت رو بفروشی اما خوشحالی روبخری باصدای مضحکش می گه سرنوشت همینه هر کس روش تو رو در زندگیش انتخاب کنه ... انتهای راهش همینه "مردن روحش در جوانی" ....بهش می گم ازت بدم می یاد من خدا رو دارم بهش ایمان دارم .... بلند بلند می خنده میگه گفتم که بازی سرنوشت .... اصلا بیا یه امتحان کنیم الان کور هستی ، قلب هم نداری یک لحظه دستت رو بکش به دیوار پشت سرت.. دستم رو می کشم روی سنگ های حصار .... خدایا اینقدر دستم سرده که سنگ حصار کمی به دستم گرما می ده .... یعنی روح من واقعا مرده ....خدایا... نگذار خواهش می کنم نگذار .... دستم رو به دیوار می گیرم می رم سمت در هی راهم رو گم می کنم ....اما بالاخره می رسم به در ... دستام دیگه نیرو نداره ... می کوبم به در ... آهای زندان بان کجایی ... آهای یکی بیاد من رو از این تاریکی نجات بده ..... پشت سرم نیمه تاریک وجودم بلند بلند می خنده و من هم هنوز به در می کوبم ... اما هیچ صدایی نمی یاد....

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر