آروم و بی صدا دراز کشیده بودم دیگه دارم به تنهایی داخل حصار عادت می کنم اهریمن و نیمه تاریک وجود کنار شمع عمرم نشستن باهم دارن حرف می زنن و مرتب به من نگاه می کنن می دونن منتظرن که سریع تر اون شمع خاموش بشه و جشن بگیرن.... اصلا باهاشون حرف نمی زنم اجازه نمی دم باهام حرف بزنن .... چقدر دلم می خواست الان خدا بیاد پیشم ... کمی باهاش حرف بزنم چند روزی بهم سر نزده .... از بیرون حصار سرو صدا می یاد نیمه تاریک وجود و اهریمن مضطرب شدن و با داد وفریاد از حصار رفتن بیرون ... خدا رو شکر یک لحظه رفتن ... پیرمرد در رو با احترام باز کرد ... خدا بود اومده بود .... قربونش برم هر وقت صداش می کنم می یاد .... چقدر مهربونه .... تا دیدمش دویدم طرفش خودم انداختم تو بغلش نور بود نور مطلق .... وقتی در آغوشش بودم احساس می کردم همه وجودم از نورش لبریز شده
خدا جونم چرا این چند روز نمی اومدی بهم سر بزنی ...
می اومدم بنده من اما تو متوجه نمی شدی تمام فکرت جای دیگه بود چند بار هم صدات می کردم وقتی می دیدم صدام رو نمی شنوی می رفتم
خدا جونم خیلی دلم گرفته .... خیلی زیاد .... چه کار کنم ؟!! کمکم کن ... جز تو دیگه کسی رو ندارم ، محبوبم داره می ره ... می گه قلبم تو رو نمی خواد ... می گه از اولم قلبم تو رو نمی خواست .... می گه تو معیارهای من رو نداری ... می گه بین مرگ و تو اگر قرار باشه یکی رو انتخاب کنم مرگ رو انتخاب می کنم .. می گه ... خدا دستش رو به علامت سکوت بر روی لبهام می گذاره و شروع می کنه به پاک کردن اشکهام
آروم باش بنده من همه اینها رو من می دونم ... همه رو من شنیدم ، آروم باش بنده من
خدا جونم من که یک عمر تنها بودم می گذاشتی همینجوری تنها باشم تا بمیرم ... چرا گذاشتی یک طرفه یک نفر رو دوست داشته باشم که امروز این حرفها رو بشنوم ... گله ای ازش ندارم هرچی باشه دوستش دارم .... اما دارم منفجر می شم ... خدا جونم چه کار کنم تو به من بگو چه کار کنم ؟!! اون می گه حاضره بمیره اما با من نباشه ... یعنی من اینقدر بی ارزشم ؟!! که بین من و مرگ حاضره مرگ رو انتخاب کنه .... می گه تنها نقطه اشتراک منو تو یک کیف .. لعنت به این مادیات که ارزش آدمها رو تعیین می کنه ...
خدا آروم بهم می گه براش آرزوی خوشبختی کن و و بگذار بره .....
خنده تلخی کردم و گفتم مگه کار دیگه ای هم می تونم بکنم .... خدا جون می شه ازت یک خواهش کنم منو از این دنیا ببر پیش خودت .... چرا اونشب که مردم منو برگردوندی می گذاشتی راحت شم ... به جون خودت از این دنیا خسته شدم ... تحمل ندارم ...دیگه دلم نمی خواد یک روز دیگه تو این دنیا باشم .... برای کی باشم ؟!! برای چی باشم ؟!! همه خواسته ها و امید من تو یک کلمه خلاصه شده بود نه یه کم بیشتر و نه یک کم کمتر.... اما تمام این سالها ازش محروم بودم ... دیگه نمی تونم ادامه بدم ... دیگه نمی تونم دیگه توانایی ندارم ... دیگه امیدی هم ندارم ... چه جوری روزها رو شب کنم ... همه عجیب شدن ... محبوبم که قلبم رو بهش داده بودم می ترسه بعد از اینک بره من بخوام بلایی سرش بیارم ... می خواد اول مطمئن شه که من ضربه ای به زندگیش نمی زنم بعد با خیال راحت بره .... خدا جون من!!! ... منی که تا حالا کسی رو حتی نفرین نکردم ... منی که کینه کسی رو تا به حال به دل نگرفتم .... فکر می کنه من بلایی سرش می یارم .... خدا جونم ... خدا جونم می شنوی چقدر حقیر شدم ... می بینی چقدر تحقیرم کردن .... خدا جونم خدای من می بینی ... آخه من به کی بدی کرده بودم که مستحق این حرفها و اعمال هستم .... من که آروم داشتم زندگی ام رو می کردم چرا این بلاها سرم اومد ... چرا؟!! مگه بقیه که تو زندگی اش بودن چی داشتن که من نداشتم ... هیچ وقت بهم نگفته خدا جون ... هیچ وقت ....
بنده من اگه شمع عمرت قرار بر خاموش شدن بود تو رو بر نمی گردوندم اگر زمان مرگت رسیده بود دیگه برگشتی در کار نبود ... صبور باش بنده من .. صبور باش ....
خدایا دارم منفجر می شم چه جوری صبر کنم
به من توکل کن
دیگه قلب ندارم دیگه توان ندارم دیگه کسی رو جز تو ندارم خدایا تنهام نذار ...خدای مهربونم وجودت بهم آرامش می ده
حتی اگه همه رفتن تو پیشم بمون .... تو که مثل بقیه فکر نمی کنی ... پیشم بمون ... تو تنهام نذار .... تو بهم صبر دوریش رو بده ... باشه محبوبم من لایقت نبودم برو عزیزم برو خوشبخت شو ... نمی خواد مرگ رو انتخاب کنی من می رم عزیزم .... نگران نباش من تنها دعات می کنم برو ولی قول بده خوشبخت بشی ....
خدا جونم ببخشین کلی رو دامنت گریه کردم ... تو رو جون هر کی دوست داری هر روز بیا پیشم
باشه بنده من تو من رو صدا کن من از رگ گردن به تو نزدیک ترم ... تو بخواه من می یام .. الان هم آروم بخواب من پیشت هستم ...
جمهوري ارهابي إيراني
پاسخ دادنحذف