۱۳۸۸ آبان ۱۰, یکشنبه

من ایستاده ام تا بسوزم تمام

یادمان باشد از امروز ، خطايي نکنيم

گر که در خويش شکستيم ، صدايي نکنيم

پر پروانه شکستن هنر انسان نيست
گر شکستيم ، زغفلت من و مايي نکنيم

يادمان باشد اگر شاخه گلي راچيديم
وقت پرپر شدنش ، ساز و نوايي نکنيم

يادمان باشد اگر حال خوشي دست بداد
جز براي فرج يار دعايي نکنيم
****************
 دیشب یک شعر از سعدی خوندم خیلی جالبه همه جا از عشق پروانه می گن .... همه جا می گن پروانه اینقدر عاشق شمعه که دورش می چرخه تا بمیره .... هیچکی به شمع توجه نمی کنه ..... اما انگار سعدی خوب به شمع توجه کرد شعر زیر مناقشه بین شمع و  پروانه پیرامون ادعای عشق است ....


شبی یاد دارم که چشمم نخفت
شنیدم که پروانه با شمع گفت
که من عاشقم گر بسوزم رواست
تو را گریه و سوز باری چراست؟
بگفت ای هوادار مسکین من
برفت انگبین یار شیرین من
چو شیرینی از من بدر می‌رود
چو فرهادم آتش به سر می‌رود
همی گفت و هر لحظه سیلاب درد
فرو می‌دویدش به رخسار زرد
که ای مدعی عشق کار تو نیست
که نه صبر داری نه یارای ایست
تو بریزی از پیش یک شعله خام
من استاده‌ام تا بسوزم تمام
تو را آتش عشق اگر پر بسوخت
مرا بین که از پای تا سر بسوخت
همه شب در این گفت و گو بود شمع
به دیدار او وقت اصحاب، جمع
نرفته ز شب همچنان بهره‌ای
که ناگه بکشتش پری چهره‌ای
همی گفت و می‌رفت دودش به سر
همین بود پایان عشق، ای پسر
ره این است اگر خواهی آموختن
به کشتن فرج یابی از سوختن
مکن گریه بر گور مقتول دوست
قل الحمدلله که مقبول اوست
اگر عاشقی سر مشوی از مرض
چو سعدی فرو شوی دست از غرض
فدائی ندارد ز مقصود چنگ
وگر بر سرش تیر بارند و سنگ
به دریا مرو گفتمت زینهار
وگر می‌روی تن به طوفان سپار

۱ نظر:

  1. در ره منزل ليلي كه خطرهاست در آن
    شرط اول قدم آن است كه مجنون باشي

    پاسخ دادنحذف