۱۳۸۸ آبان ۱۶, شنبه

عشق صدای فاصله ها است و عاشق همیشه تنها است

یکی بود یکی نبود

یه دختری بود که در به در دنبال کسی می گشت که بهش قلبش رو هدیه بده  ، آخه این دختره قصه ما عاشق عاشق شدن بود ... عاشق محبت بود ، دوست داشت یک زندگی درست کنه که  توش از غم و غصه خبری نباشه تو اون زندگی فقط عشق ، از خودگذشتی ، محبت ، وفاداری باشه ..... سالیان سال گذشت دخترک همچنان با همان آروز شب رو روز می کرد روز رو شب و  نمی گذاشت هیچ نفرت ، کینه ، حسد یا طمع وارد قلبش بشه می خواست  قلبش همچنان با عشق بزنه .... هر سنگی که جلوی پاش می اومد می گفت خدا بزرگه و محکم پرتش  می کرد یه جای دیگه .... تنها پناهش خدا بود ....

تا یک روزی رهگذری از کنار دختره رد شد ... دختره اول فکر کرد که خوب یک رهگذر که اومده که رد بشه ... اما دیدش نه اون خودش خود خودش .... هم دم رویاهای دختره .... رهگذره رهگذر بود اومده بود که زود هم بگذره .... اما دختره همیشه به فکرش بود ....هر جا می رفت دل دختره هم باهاش می رفت ... رهگذره غصه می خورد دختره هم غصه می خورد .... رهگذره مریض می شد دختره هم مریض می شد ....

رهگذره یه جایی دید دختره امیدوار و خوشحال همه جا باهاش میاد .... داد زد آهای کجا می یای من یک رهگذرم  چرا می یای .... دخترک خوشحال رفت جلو گفت .... رهگذر تو همدم منی ..... تو آرزوی سالیان سال منی .... من یک عمر که منتظرتم .... می خوام باهات خونه با عشق بسازم ... تو شریک رویاهای منی ....رهگذر خندید و گفت من شریک کسی که دوستش ندارم نمی شم ... دختره ناامید نشد یک عمر بود که شب و روز منتظر عشقش بود .... شروع کرد به محبت کردن .... هر قدم که رهگذره بر می داشت دختره جلو تر می رفت که خاشاک رو از زیر پای عشقش کنار بزنه ..... تا اینکه رهگذر کنار یک نیمکت نشست و خیره شد به راه دور ... دخترک کمی اونور تر نشست خیره شد به چشم عشق رویاهاش....رهگذر به نظر ناراحت بودش انگار تو دلش یه غم بودش .. دخترک تحمل ناراحتی عشقش رو نداشت .... رفت جلو دست کشید رو صورت عشقش گفت ، محبوب من همه غمهات رو بذار رو دوش بگذار غصه هات رو من بخورم تو شاد باش آخه تو شریک رویاهامی ناراحت هیچی نباش من بهت گنجینه محبتم رو می دم   .....


 رهگذر حواسش یه جا دیگه بود .... دختر با خودش گفت یه جوری باید به رهگذره حالی کنه که عاشقش می خواد باهاش بازی کنه شادی کنه ... می خواد باهاش یه خونه بسازه پر از عشق  ... آهان باید یه چیزی بهش بده .... اما دختره چیزی نداشت که به عشقش بده که تا با هم شریک بشن شادی کنن..... یهو یادش اومد که دختره یک قلب داره یک قلبی که توش پر از عشقه پر از محبت گفت به کی این قلب رو بدم که لایق تر از عشقم باشه .... دست کرد تو سینه اش قلبش رو در آورد رو کرد به محبوبش ... گفت محبوب من ، عزیز من ، این قلب من می خوام بدمش به تو ... رهگذر برگشت بی تفاوت گفت که چی بشه .....

هیچی فقط محبوب من این قلب همه سرمایه من دار و ندار منه می خوام برا شریکم باشه .... روش رو کرد اونور و گفت برش دار از اینجا ببر چیزی که تو دنیا زیاده قلبه ... دختره تندی گفت اما این فرق داره ببینش همش عشق توش هیچی جز عشق پیدا نمی کنی بگیر تو دستت ببین چی محکم می زنه... رهگذر بی تفاوت قلب رو گرفت و گذاشت کنارش رو نیمکت ....

بعد بی حوصله گفت گرفتم برو دیگه تنهام بگذار... دخترک خوشحال و شاد بلند شد رفت دور تر نشست تا عشق رویاهاش محبت توی قلب رو ببینه برگرده و دخترک و نگاه کنه ...

شبها و روزها گذشت قلب کنار رهگذر بود اما هیچ وقت حتی نگاهی هم بهش نکرد ... هنوز چشمهای رهگذر دنبال یه چیزی می گشت ... قلب دخترک کم کم از قدرت تپش کم می شد ...  اما دخترک خیال ناامید شدن نداشت ... با خودش می گفت بعد از سالها فرشته  رویاهام رو پیدا شده حتما باید صبر کنم

یه روزی ازهمین روزها آسمون دلش گرفته بود ...می خواست بباره .... دخترک همچنان داشت تو خیالش با محبوبش حرف می زد و درد و دل می کرد تو رویاهاش واسه محبوبش غذا می پخت ، شمع کنار سفرشون می گذاشت ... یهو دید یک نفر از دور رسید رهگذر با دیدنش از جا پرید ... هر کدوم از دیدن یکی دیگه خوشحال شدن ... عزمشون و جزم کردن دست تو دست همدیگه راهی شدن ... دختره قصه ما عشقش و دید که داره با رقیبش نجوا می کرد ... هر دوشون اومدن از کنار دختره تند رد شدن ... دخترک همونجا نشست حرفی نزدچیزی نگفت بغض آسمون هم ترکید و شروع به بارش کرد دخترک اومد بلند شه به راهش ادامه بده اما دید دیگه قلبی نداره چه جوری شروع کنه؟!!  به نیمکت خالی رهگذر نگاهی کرد دید قلبش شکسته و ریخته زمین تندرفت که خورده های قلبش رو از رو زمین جمع کنه شاید بتونه با تنها سرمایه اش کاری کنه که یهو بادی اومد و همه خورده خورده قلب رو با خودش برد ...

دخترک قصه ما خیلی خسته بود دلش می خواست همونجا رو نیمکت بخوابه دیگه نه قلب داشت و نه رمقی  که دوباره شروع کنه ... سرش رو نیمکت گذاشت و دراز کشید جایی که یک روزی عشق رویاهاش اونجا می نشست تو ذهنش این مدت رو مرور می کرد ناخودآگاه لبخند تلخی به دیوانگی و خوش خیالی خودش زد.... آروم گفت اسم  این زندگی تو این زندگی جایی برای من نیست .. به آسمون ابری که داشت بارون می اومد نگاه کرد و به خدا گفت خدا جون داری برا تنهاییم گریه می کنی... تودیگه گریه نکن تو همدم تنهاییامی تو دیگه عصه نخور..می خوام بیام پیش خودت آخه دیگه قلب ندارم ... زندگی بدون قلب هم می دونی چقدر سخته ...می گذاری  بیام پیش خودت ؟!! تو همین لحظه دختر یکی رو دید که داره از راه دور دخترک رو به اسم  صدا می کنه صورت شخص برای دخترک تار بو آخه خیلی دور واستاده بود اماصدا خیلی آشنا می آومد. انگار سالهاست که اون صدا رو می شنوه ....

 دخترک خیلی خسته بود چشمهاش رو بست که کمی خستگی از چشمهاش بره دوباره به طرف صدا نگاه کنه می خواست بدونه کیه که داره اسمش رو صدا می کنه ... اماپلک هاش دیگه قدرت باز شدن نداشت دلش می خواست بخوابه دلش یک خواب عمیق می خواست احساس خستگی داشت....آروم این شعر رو زیر لب برای عشق خیالش زمزمه کرد  

شبیه باد پاییزی پس از تو قسمت بادم

خداحافظ ولی هرگز! نخواهی رفت از یادم

لبخندی بر لب زد انگار یاد خاطره ای افتاد بعد از اون  چشمهای دخترقصه ما با لبخند روی لبش برای همیشه بسته شد.


چند روز از مرگ دخترقصه ما گذشته بود برگ های پاییزی رو بدنش رو پوشونده بودن  یه دیوونه خسته و گرسنه که از اونجا داشت رد می شد می خواست بشینه و نونی رو که یه عابر جلو پاش انداخته بود برای شامش بخوره ...اومد رو نیمکت بشینه برگ ها رو کنار زد دید دخترک آروم خوابیده اولش فکر کرد که دختره هم مثل خودش یک دیوونه بی سر و پاست ( آخه آدمهای عاشق طلا این اسم رو دیوونه گذاشته بودن) با لحنی که همیشه بچه ها رو می ترسوند که دورش جمع نشن گفت:  آهای خانم پاشو اینجا که جای خواب نیست .... پاشو فردا زمستون می شه برو واسه خودت یه سرپناه پیدا کن اینجا بمونی میمیری ها .... آهای خانوم آهای خانوم ...اما دختره جوابی بهش نداد ... دیوونه به صورتش  زل زد و دید دختره قصه ما چند روزه که خوابیده .... شروع کرد به خندیدن پایین نیمکت نشست وگفت چی شده لابد تو هم از دست اون آدمهای عاشق طلا خسته شدی تو هم از صدای ماشین و دود خسته شدی اومدی اینجا که بخوابی اما دیگه خدا نذاشت بیای پایین ... خوش  به حالت که خدا دعات رو شنید من سالیان سال که منتظرم بخوابم اما هنوز در حسرت یک خواب عمیقم. 

بگو ببینم خانوم کوچولو چی شد که خوابیدی بچه ها کتکت زدن؟!!! به تو هم می گن دیوونه بی سرو پا ؟!!!.مردم از دستت فرار می کنن!!! تو هم دوستی نداری؟!! آهان نکنه قلب تو رو هم بردن و دیگه پس نیاوردن؟!!! دخترک هیچی نگفت ... دیوونه خنده تلخیکرد و با خودش گفت این طفلک خوابیده چه جوری می خواد بگه چی شده اما ناراحت نباش دنیا همینه دیگه واسه ما دیوونه ها جا نداره ... خوب می خواستی عاقل باشی مثل ادمهای عاشق طلا دنبال طلا  و دروغ بودی ... تند تند قلب می شکوندی .... اون موقع همه دوست داشتن یه عالمه هم دوست داشتی ... این عاقبت دیوونگی ... حالا که خوابیدی بخواب آروم دیگه نخواه به این دنیا سنگی برگردی ...

 خیره شد به صورت دخترک .... یه غمی اومده بود تو دل دیوونه ...صورت دختر از بارون خیس شده بود ... پلکهای بلندش ر به هم چسبیده بود رو موهاش هم یک عالمه گل و لای بارون چسبیده بود.

دیوونه شروع کرد به برداشتن شاخه های درخت ازلای موهای فرشته کوچولوش بعد از اون بلند شد و رو نیمکت نشست  سر دخترک رو روی پاهاش گذاشت شروع کرد به نوازش موهاش درست مثل یه بچه 3 ساله که  با  عروسکش  بازی می کنه .. دست کرد تو جیب کت پاره پاره اش از ته جیبش یک شونه کهنه کوچیک  درآودر  و باهاش موهای عروسکش رو آروم آروم شونه کرد وقتی داشت موهای دخترک رو شونه می کرد به عروسکش گفت: فرشته کوچولو اینجا بمونی فردا زمستون می شه یخ می زنی ... سگ ها می یان واق واق می کنن می ترسی ها ...  ای کاش می گفتی کجا می خوای بخوابی برات یه خونه می ساختم که برای همیشه اونجا بخوابی ... دیوونه دیدش برگی از روی دخترک زمین افتاد درست زیر نیمکت .... دیوونه خندیدش و گفت خانوم کوچولومی خوای اینجا خونت بشه؟!! اینجا رو دوست داری؟!!از اینجا خاطره داری ؟!!  ببینم کوچولو گنجت رو اینجا قایم کردی؟!! دیوونه با خنده و مهربونی گفت باشه فرشته کوچولو همینجا خونه ات رو درست می کنم .

دیوونه  نشست رو زمین شروع کرد با دستاش زیر پای نیمکت رو کندن ... زمین رو کند و کند تا یک چاله درست کرد... بعد دخترقصه ما رو آروم بلند کرد داخل چاله گذاشت ... از بالای چاله دوباره به صورت دخترک تو خونه ابدی اش نگاهی کرد ... با خودش گفت چقدر این صورت برام آشناست ....خندید و گفت خوب معلومه که آشناست آخه دیوونه ها همدیگه رو خوب می شناسن واسه همینه که آدمای عاشق طلا می گن "دیوونه اگه دیوونه ببینه خوشش می آید"...نشست و آروم چاله رو پر کرد از خاک  دیگه  صورت دخترک پر ازخاک بود با دستاش روی قبر دوست جدیدش رو صاف کرد ....

دیوونه آروم گفت فرشته کوچولو اینجا دیگه از زمستون سرد درامانی.. دیگه سگا اذیتت نمی کنن ... بچه ها بهت سنگ نمی زنن .. آدما ازت فرار نمی کنن... چون  حالا تو یک خونه داری پس تو خونه ات آروم بخواب ... دیوونه نشت کنار قبر دخترک خیره شد به خاک خیس  یک تیکه چوپ از رو زمین برداشت و روی قبر دخترک نوشت آهای مردم عاشق طلا اینجا یک فرشته خوابیده  آروم پا بذارین اگه فرشته ام اذیت بشه می یام شب تو خوابتون و می ترسونمتون .... 

بعد از اون هر روز دیوونه می اومد کنار قبر دخترک قصه ما ،شروع می کرد باهاش حرف زدن از اتفاقای دنیای آهنی با دوستش حرف می زد ... براش غذاهایی که از آشغالها جمع کرده بود رومی آورد ... مردم و از اون قسمت فراری می داد ... نمی گذاشت کسی نزدیک نیمکت بشه ...دیگه اون دیوونه بی سر و پا تنها نبود یک دوستی داشت که باهاش درد و دل کنه ... دعوا کنه .... آشتی کنه .... شادی کنه ... بازی کنه ...

۱۳۸۸ آبان ۱۳, چهارشنبه

تقدیم به کسی که دستهای گرمش دستهای سردم و رها کرد و رفت با دلدار دیگر عهد بست



نیمه شب آواره و بی حس و حال

در سرم سودای جامی بی زوال

پرسه ای آغاز کردیم در خیال

دل به یاد آورد ایام وصال

 از آشنایی یک دو سالی می گذشت

یک دو سال از عمر رفت و بر نگشت

دل به یاد آورد اول بار را

خاطرات اولین دیدار را

آن نظر بازی آن اسرار را

آن دو چشم مست آهو وار را

 همچو رازی مبهم و سر بسته بود

چون من از تکرار او هم خسته بود

آمد و هم آشیان شد با من او

همنشین و هم زبان شد با من او

خسته جان بودم که جان شد با من او

ناتوان بود و توان شد با من او

دامنش شد خواب گاه خستگی

این چنین آغاز شد دل بستگی

وای از آن شب زنده داری تا سحر

وای از آن عمری که با او شد به سر

مست او بودم از دنیا بی خبر

دم به دم این عشق میشد بیشتر 

آمد و در خلوتم دم ساز شد

گفتگو ها بین ما آغاز شد

گفتمش در عشق پا برجاست دل

گر گشایی چشم دل زیباست دل

گر تو زورقمان شوی دریاست دل

بی تو شام بی فرداست دل

دل ز عشق روی تو ویران شده

در پی عشق تو سرگردان شده

گفت در عشقت وفادارم بدان

من تو را بس دوست میدارم بدان

شوق وصلت را به سر دارم بدان

چون تویی مخمور خمارم بدان

با تو شادی میشود غم های من

با تو زیبا میشود فردای من

گفتمش عشقت به دل افزون شده

دل ز جادوی رخت افسون شده

جز تو هر یادی به دل مدفون شده

عالم از زیبایی ات مجنون شده

بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش

طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش

در سرم جز عشق او سودا نبود

بهر کس جز  او در این دل جا نبود

دیده جز بر روی او بینا نبود

همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود

خوبی او شهره ی آفاق بود

در نجابت در نکویی طاق بود

روزگار اما وفا با ما نداشت

طاقت خوشبختی ما را نداشت

پیش پای عشق ما سنگی گذاشت

بی گمان از مرگ ما پروا نداشت

آخر این قصه هجران بود و بس

حسرت و رنج فراوان بود و بس

یار ما را از جدایی غم نبود

در غمش مجنون و عاشق کم نبود

بر سر پیمان خود محکم نبود

سهم من از عشق جز ماتم نبود

با من دیوانه پیمان ساده بست

ساده هم آن عهد و پیمان را شکست

بی خبر پیمان یاری را گسست

این خبر ناگاه پشتم را شکست

آن کبوتر عاقبت از بند رست

رفت و با دلدار دیگر عهد بست

بخت بد وین وصل او قسمت نشد

این گدا مشمول آن رحمت نشد

آن طلا حاصل به این قیمت نشد

عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست

با چنین تقدیر بد تدبیر نیست

از غمش با دود و دم هم دم شدم

باده نوش غصه ی او من شدم

مست و مخمور و خراب از غم شدم

ذره ذره آب گشتم ، کم شدم

آخر آتش زد دل دیوانه را

سوخت بی پروا پر پروانه را

عشق من از من گذشتی خوش گذر

بعد از این حتی تو اسمم را نبر

خاطراتم را تو بیرون کن ز سر

دیشب از کف رفت فردا را نگر

آخر این یک بار از من بشنو پند

بر من و بر روزگارم دل مبند

عاشقی را دیر فهمیدی چه سود

عشق دیرین گسسته تارو پود 

گر چه آب رفته باز آید به رود

ماهی بیچاره اما مرده بود

بعد از این هم آشیانت هر کس است

باش با او، یاد تو،ما را بس است

۱۳۸۸ آبان ۱۰, یکشنبه

من ایستاده ام تا بسوزم تمام

یادمان باشد از امروز ، خطايي نکنيم

گر که در خويش شکستيم ، صدايي نکنيم

پر پروانه شکستن هنر انسان نيست
گر شکستيم ، زغفلت من و مايي نکنيم

يادمان باشد اگر شاخه گلي راچيديم
وقت پرپر شدنش ، ساز و نوايي نکنيم

يادمان باشد اگر حال خوشي دست بداد
جز براي فرج يار دعايي نکنيم
****************
 دیشب یک شعر از سعدی خوندم خیلی جالبه همه جا از عشق پروانه می گن .... همه جا می گن پروانه اینقدر عاشق شمعه که دورش می چرخه تا بمیره .... هیچکی به شمع توجه نمی کنه ..... اما انگار سعدی خوب به شمع توجه کرد شعر زیر مناقشه بین شمع و  پروانه پیرامون ادعای عشق است ....


شبی یاد دارم که چشمم نخفت
شنیدم که پروانه با شمع گفت
که من عاشقم گر بسوزم رواست
تو را گریه و سوز باری چراست؟
بگفت ای هوادار مسکین من
برفت انگبین یار شیرین من
چو شیرینی از من بدر می‌رود
چو فرهادم آتش به سر می‌رود
همی گفت و هر لحظه سیلاب درد
فرو می‌دویدش به رخسار زرد
که ای مدعی عشق کار تو نیست
که نه صبر داری نه یارای ایست
تو بریزی از پیش یک شعله خام
من استاده‌ام تا بسوزم تمام
تو را آتش عشق اگر پر بسوخت
مرا بین که از پای تا سر بسوخت
همه شب در این گفت و گو بود شمع
به دیدار او وقت اصحاب، جمع
نرفته ز شب همچنان بهره‌ای
که ناگه بکشتش پری چهره‌ای
همی گفت و می‌رفت دودش به سر
همین بود پایان عشق، ای پسر
ره این است اگر خواهی آموختن
به کشتن فرج یابی از سوختن
مکن گریه بر گور مقتول دوست
قل الحمدلله که مقبول اوست
اگر عاشقی سر مشوی از مرض
چو سعدی فرو شوی دست از غرض
فدائی ندارد ز مقصود چنگ
وگر بر سرش تیر بارند و سنگ
به دریا مرو گفتمت زینهار
وگر می‌روی تن به طوفان سپار