۱۳۸۹ فروردین ۳۱, سه‌شنبه

من دیگه رفتم

سلام خونه تنهایی هام الان مدتی بود بهت سر نزده بودم .... همیشه اینجا تاریکه آخه می خواستم از تاریکی فرار کنم ... می خواستم به زور خودم رو تو روشنایی جا بدم .... ولی افسوس ، کدام روشنی ... سر در وبلاگ رو که باز کردم نوشته بود" به خانه تنهایی من سری بزنید که در اینجا تاریکی حکمفرما است" نمی دونستم به این جمله بخندم یا گریه کنم .... از وقتی که یادمه من یک دختر تنها بودم ... دوستی نداشتم ... هم صحبتی نداشتم ... هم دمی نداشتم .... الان هم باید منتظر میانسالی زندگی ام باشم ... بازم تنهام .... چرا همیشه تنها بودم ؟!!! نمی دونم.... چرا روزهای عمر و جونیم داره تو تنهایی سپری شد؟!!! بازم نمی دونم .... اصلا نمی دونم برای چی اومدم تو این دنیا ....من که کار مفیدی انجام ندادم .... خدایا دوست نداشتم فقط سیاهی لشکر دنیات باشم .... دوست داشتم سهمی تو درست کردن دنیا داشته باشم ..... سهمی در عاشق کردن مردم ... سهمی در کمک به مردم .... اما جبر روزگار نذاشت ... دیگه خسته ام نمی خوام تلاش کنم .... بهم نخندی خدا جون می خوام بیام پیش خودت ... بزار بیام ........ راستش رو بخوای دیگه خودم رو گم کردم ... شدم یک مرده متحرک ... دیگه زندگی نمی کنم فقط نفس می کشم ، فقط می خوابم ، فقط می خورم که نمیرم ... راستی چرا از مرگ می ترسم ... مرگ بهترین مسکن آدمهای تنهاست .... خدا جون می خوام زود بیام پیش خودت از این دنیا بدم می یاد .....از این که به همه عشق دادم و کاسه عشقم رو خالی بهم برگردوندن ... حتی لبخند هم نزدند ... حتی امید هم ندادند.... الان می خوام خودم رو گم کنم .... می خوام هیچکی پیدام نکنه .... می خوام گم بشم ... آره گمم کن خدا جون .... گمم کن ...